دیدین بعض وقتها وقتی به چیز کوچکی که میخواستین فوری رسیدین تو دلتون (یا بلند)میگین کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم.حکایت منم همین شد البته فقط راجع به قسمت اول.چند روز بیش تو شهر کتاب راه میرفتم . قسمت سفال و کارهای هنری را نگاه میکردم که یک خانم با لباس سنتی که جدیدا به عنوان مانتو میبوشند از کنار من رد شد.همان موقع تو دلم ارزو کردم کاش منم از این لباسا داشتم و به جای این مانتوهای مسخره تنم میکردم.اما میدونستم که من بولشو خودم که ندارم(البته گران نبودها.ولی من دارم بولهامو واسه یه برنامه خاصی جمع میکنم) و مادرم هم از این لباسها شاید خوشش نیاد و همان موقع بیخیال قضیه شدم و بعد هم کتاب مرغ دریایی چخوف را خریدم و امدم بیرون(ول میدم بخونمشو به زودی راجع بهش بنویسم)
خلاصه جمعه که شد مامانم با خاله جانم در حال صحبت بودند که صحبت به جمعه بازار میرسد.
مامان:بریم یه دفعه جمعه بازار. از این مانتو ترکمن ها که مدل کیمونویی هم هستند داره. صنم خیلی از این مانتوها خوشش میاد
خاله: (من از کجا بدونم فال گوش که وای نایستاده بودم)
مامان: ا راست میگی. میدون تره بار فرمانیه طبقه بالاش از این مانتوها داره من دیدم.
خاله : احتمالا :غزل هم یه دونه خریده .....تومن خیلی خوشش اومده
مامان:اره امروز برم ببینم چه شکلی........
من: اره مامان. بریم. تو دلم (وایییییییی)
خلاصه آماده شدیم و بس از سه بار گوش کردن به حرف بدرم که میگفت از کدام راه بروید راه افتادیم و مادرم هم از همان راهی که خودش دلش میخواست رفت
وارد مغازه شدیم وای که چه مانتوهای رنگ و وارنگی داشت. دوختشونم خوب بود. بالاخره بعد از دو ساعت صرف وقت در مغازه .یک سارافون سنتی شاد خریدم بایک عدد بلوز به غایت قرمز برای زیرش . و یک عدد شال قرمز و صورتی و یک بلوز سبز هم برای اینکه با سبز هم ست کنم. ولی با قرمز خیلی خوب میشه.من عین این دختر روستایی ها میشم که تاه عاشق شدن. اما به هر حال با شال و شلوارجینی که زیرش میبوشم وکفش ادیداس کثیفم که باید بشورمش میشه یه لباس نیمه سنتی نیمه مدن.
به کفش اسبورت عادت دارم ولی شاید براش یه صندل خوشگل هم خریدم.به هر حال با این لباس حس میکنم که دیگه به اجبار مانتو تنم نیست. چون اینو خیلی دوس دارم . خیلی شاده و به من احساس متفاوت بودن میده-یه جور احساس هنرمندانه هم بهم میده.جون میده واسه تیاتر شهر و تالار وحدت
این لباس از اون لباهایی هست که اگه خارج از این مملکت زور و اجبار هم میرفتم تنم میکردم منتها بدون شلوار و شال. و با یه دونهه از این صندلهایی که بندش تا رو ساق با بسته میشه.
به هر حال فروشنده خانم مغازه خیلی با صبر و حوصله بود که ما را دو ساعت تحمل کرد و تازه تخفیف هم داد.ایشاللله مشتریهاش زیاد شن.(روی بیشخون مغازه بر مانتوهای شده بود که من و یک مشتری دیگر خواسته بودیم فقط نگاه کنیم.)
وقتی از مغازه با همون لباسهایی که خریده بودم امدم بیرون همه منو یه جوری نگاه میکردن.منم عین بچه های ۷ -۸ ساله راه میرفتم و خندان بودم (مادرم خندان نبود حرص میخورد که ۲۳ سالته این کارارو نکن)
دم ماشین مادرم از خانمی که داشت سوار ماشین خودش میشد برسید به نظرتون اینو این شکلی نمیگیرن؟
خانمه هم گفت چرا بگیرنش لباس به این شادی. باید از دیدنش لذت ببرن.بعد هم امد طرف من گفت ببوشو بگو ما هستیم.
حالا این ما هستیم یعنی چه؟رو در و دیوا ر خیلی خیابونها نوشتن. من همیشه بوده ام. اما چگونه بودنم همیشه یکی نست. گاه بوده ام و در حالت خمودی و گاه شاد و با انرزی. گاه خسته . گاه بیدار اما منزجر.
به هر حال من از اینکه اروی کوچکم بر آورده شد خوشحالم و همینی هم که از خدا خواستم خوب است. چیزهای دیگر باشد برای روزهای دیگر و خدا هم کمی استراحت کند
بی نوشت: دختر جان مگر قرار نبود صبح که بیدار میشی مثل بچه خوب صبحانه بخوری و بعد برای امروزت برنامه ریزی کنی و در وقت فراغتت بیای بای نت؟هی میگی از فردا . این فردا هیچ وقت نمیاد و تو (اگه اینجوری بیش بری تا ابد به هدفهات نمیرسی.حالا حرف گوش نکن)
بی نوشت ۲ :به این وبلاگ سرزده و حتما نظر خودتان را بیان کنید. به خصوص اقایون
