سرمستانه با غروري درهم شكننده لحظه اي شايد نه چندان دراز نگاهي كردي و سپس بي هيج كلامي زهري آتشي و يا حتي نفرتي دور شدي دور... .دور...
آنقدر دور كه نه لبهايم را توان پرسشي ماند و نه دستانم را توان تمنايي
قلبم شكست.......
سخت تر از آن چه بيش از آن شكسته بود
سخت تر از روزي كه جرقه هاي سيگارت پوست دستم را خراشيد
توهين بار تر از ان شب كه چشمان دوست داشتني ات در انتهاي همه لذتها .....همه اوج ها ......سخاوتمندانه دروغ هديه كردند
و شكننده تر از ساعتي كه تمامي اوهام مرا با مهارتي وصف ناپذير در ميان هجاهاي بزدلت ريشخند كردي
نفرين! نفرين!تو به اسفل السافلين سقوط خواهي كرد
نفرين!نفرين! تو به اعماق تمامي عميق ها پرت خواهي شد
هرچه مي خواهي پوزخند بزن از قداست من چيزي بر جاي نيست
جاي ان را حماقتي شيرين فرا گرفته است
تا از ميان هنجره اي وحشي اين حروف نفرت انگيز تا كرانه ابي طنين انداز شود
كسي چه ميداند شايد ابرها هم از خواب بپرند
واي واي نكند از ان بايين هم صدايت به گوشم رسد
و تو اي حیله گر ابدی پوزخند زدي زوزه سگ شنيدن هم عرضه مي خواهد
آخ.....قلبم شکست
پی نوشت: تقدیم به دو نفری که بهشون اعتماد کردم اما لیاقتشو نداشتند
پی نوشت 2 :فک میکنم بهتره جمله یکی مونده به آخر حذف شه اما فعلا که احساسات منو به خوبی بیان کرده
پی نوشت 3 :این لزوما یک شعر مربوط نیست.بلکه شعریست که چند سال پیش گفته شده (توسط بت همیشه عاشق که بعدش شد دارکوب)
و چون دلم میخواست احساساتم را اینجا بالا آورده باشم اینجا گذاشتم
پی نوشت 4 :اگر آنهایی که شعر بهشان تقدیم شده ناراحت شوند من بسی خوشحال خواهم شد
پی نوشت 5 :ممکنه از شعر خوشتون نیاد منم معتقد نیستم یک اثر ادبیه ولی دوستش دارم پس احترام شعرمو حفظ کنید
پی نوشت 6 :لطفا سوال نفرمایید متشکرم!

