نمایشنامه مرگ فروشنده نوشته آرتور میلر در سال 1949 جایزه پولیتزر را از آن خود کرد.
این نمایشنامه که در ایران به چاپ چهارم رسیده است داستان زندگی مردی است که در دنیای خودش زندگی میکند
و نمیتواند با دنیای جدید و به اصطلاح مدرن جامعه آمریکا ارتباط برقرار کند. او مدام به گذشته پناه میبرد
و چرایی ناکامی زندگی خود و دو پسرش را در گذشته میجوید. ویلی لومان فروشنده شکست خورده نمایشنامه
در تضاد و تناقض بسیار به سرذ میبرد میان آرزوهای او و واقعیت فاصله بسیار است .او می پندارد
که پسرانش افراد موفقی هستند در حالی که بیف پسر بزرگ او شغلی ندارد و در مقابل ناکامی هایش
دست به دزدی میزند. گرچه احتیاجی به اشیایی که میدزدد ندارد و این کار تنها واکنشیست به سر خوردگیهایش.
هپی پسر کوچکتر ویلی لومان وضع بهتری از بیف دارد اما او هم آدمی بلند پرواز است و از زندگیش راضی نیست و سرخوردگی هایش را با وقت گذرانی با نامزدهای همکارانش سپری میکند.. در این نمایشنامه لیندا زن ویلی لومان تنها عضو خانواده است که از واقعیت فاصله نگرفته و به رویا پناه نمیبرد.. او همیشه به شوهر و
فرزندانش امید میبخشد و زندگیش را با نگرانی دایم برای شوهرش سپری میکند.زندگی زناشویی آنها
چندان تعریفی ندارد گرچه لیندا چندان شکایتی ندارد.ویلی لومان که یک فروشنده دوره گرد است در یکی از سفرهایش با زنی آشنا میشود و به لیندا خیانت میکند.ویلی جورابی را که قرار بود به لیندا بدهد به آن زن هدیه میکند در حالی که لیندا مدام مشغول وصله کردن جورابهای کهنه اش هست. به نظر میرسد جوراب در اینجا نماد روابط زناشویی باشد و وصله کردن جوراب توسط لیندا حاکی از آن است که او و ویلی روابط زناشویی موفقی ندارند.بیف که به طور اتفاقی به دیدن پدرش میرود از حضور آن زن با خبر میشود و ضربه سختی میخورد او
که جوانی هجده ساله است با ناراحتی به پدرش میگوید چرا جورابهای مامانو به اون زن دادی؟و البته در نمایشنامه تمام این حوادث در رویای ویلی و در پناه بردن مدام او به گذشته اتفاق می افتد. ویلی با پناه بردن به
خاطرات گذشته به سرزنش دایم خود میپردازد .(اگر بیف منو با اون زن ندیده بود شاید حالا این وضعو نداشت)
او با سرزنش دایم خود روح ناکام و سرخورده خویش را که مجالی برای آرامش در دنیای مدرن آمریکا نمیابد
آشفته تر مینماید به طوریکه گاه آنچنان به گذشته پناه میبرد و در خاطرات خود غرق میشود که متوجه افراد دور و بر خود نمیشود. در این میان لیندا تنها کسی است که دوست دارد هر طور شده به شوهر خود کمک کند اما فرزندان ویلی خود با ناکامی ها و سر خوردگی هایشان درگیرندو بنابراین مجالی برای کمک به پدرشان را نمی یابند.آرتور میلر در شاهکار خویش تصویر فروشنده دوره گردی را برای مخاطبانش به تصویر کشیده است که در دورانی به جامعه آمریکا قدم نهاده که هنوز اینچنین وسعت و گستردگی نداشته و تمامی شهر ها و ایالات آن را
ساختمانهای بلند فرا نگرفته بود. خانه ویلی لومان خانه ای کوچک است که باغچه ای داشته و امید و دلخوشی ویلی در کاشتن سبزیجات در باغچه اش و تنفس در هوایی آزاد و خیره شدن به ماه و ستارگان در شب است اما اکنون اطراف خانه او را ساختمانهای بلندی فرا گرفته است دیگر او نمی تواند در باغچه اش چیزی بکارد زیرا
ساختمانهای بلند اطراف نمیگذارند که آفتاب به باغچه بتابد و دیگر حتی ماه و ستارگان را نیز به آسانی نمیتوان دید.ویلی لومان نمیتواند این دنیای مدرن آمریکا را درک کند.او نمیداند که در دنیای جدید دیگر جایی برای کاشتن سبزیجات نیست. او و شغلی که دارد در دنیای جدید دیگر جایی ندارد. اصلا خود او دیگر جایی دارد او تنها وقتی مطرح است که برای جامعه آمریکا سودی داشته باشدبرای کار فرمایش ضبط صوت تازه ای که خریده است از سرنوشت او بسیار جالب تر است اما حالا که دیگر توانایی کار کردن ندارد از کار بی کار میشود و در این دنیای جدید کسی به او اهمیتی نمیدهدویلی شخصی متعلق به دنیای سنتی گذشته است که باید کنار گذاشته شود..آرتور میلر در این اثر به خوبی توانسته است رنجهای انسانی که بوسیله دنیای مدرن زخمهای بسیاری خورده است را نشان دهد. اما ویلی لومان به راحتی از مبارزه دست نمیکشد او تصمیم به خودکشی میگیرد تا پس از مرگش افراد خانواده او با پول بیمه او زندگی راحتی داشته باشند. پس از خودکشی او لیندا که بالای سر او ایستاده است گریه کنان میگوید(چرا اینکارو کردی ویلی؟چرا؟؟ما دیگه آزاد شده بودیم تمام قسطهای خونه رو پرداخت کرده بودیم دیگه آزاد بودیم)و به این ترتیب حرفی که میلر قصد دارد به مخاطب بگوید در این جملات آشکار میشود در جامعه مصرفی آمریکا انسانها آزاد نیستند آنها اسیر مصرف گرایی شده اند.میلر جامعه ای را به تصویر میکشد که در آن روح مردمانش در میان کار و زندگی مصرفی کشته میشود آنها حتی دیگر باغچه ای ندارند تابا کاشتن جند دانه سبزی در آن آرامشی یابند.وبه گونه ای میلر اشاره به نابدی طبیعت در قبال جامعه مدرن دنیز دارد.نکته دیگری که قابل ذکر است این است که به نظر میرسد خودکشی لومان نیز به گونه ای مبارزه در برابر جامعه مدرنی است که نمیتواند آن را بپذیرد او قبل از خودکشی در باغچه شروع به کاشتن سبزیجات میکند ما در او نشانی از ناامیدی نمیبینیم تنها پریشانی ست که لحظه به لحظه شدت میگیرد تضاد میان آنچه او میخواهد و آنچه در گذشته بوده و زندگی او در گذشته آبا آنچه امروز هست .بسیار زیاد هست. خودکشی او از آن نوع نیست که دورکهیم میگوید اتفاقا او خودکشی میکند زیرا تعلق خاطر بسیاری به فرزندانش و همسرش دارد و میخواهد به وسیله خودکشی زندگی بهتری برای آنان فراهم کند.ویلی لومان گرچه اشتباهاتی در زندگی گذشته اش مرتکب شده اما به سرنوشت خانواده خود علاقمند است. او با رجوع به گذشته میخواهد راهی بیابد تا روزهای خوش گذشته زنده شوند تا او خانواده اش دوباره همان جمع شاد و موفق را داشته باشند.او در رویایش می اندیشد کاش مانند برادرش به آلاسکا رفته بود او مدام به دنبال فرار از حال فرار از واقعیت و شاید فرار از زندگی مدرنی است نمیتواند آن را درک کند.در دیالوگهای نمایشنامه تضادها به خوبی به تصویر کشیده شده اند. نمایشنامه دارادی دیالوگهای قوی است این نمایشنامه برای اولین بار در سالنهای تیاتر برادوی به اجرا در آمدو در زمره 50 نمایش برجسته درآمد. این نمایشنامه ده سال ذهن میلر را به خود مشغول ساخته بود.نمایشنامه های دیگر او عبارتند از:تمام پسران من.شکست پذیر.خاطره یی از دوشنبه.نگاهی از پل.بعد ارز سقوط.حادثه درویشی.قیمت. او دو بار برنده ی جایزه ی منتقدان نیویورک شد