در حالی که بغضی نترکیده در گلویم مانده بود.کیسه محتوی ظرف غذایم در دستهایم و کیف سنگین کارم روی دوشم.
پاهایم درد گرفت اما بغض هنوز وجود داشت.
دلم هوای دریای شمال دارد. و یا جنگلهایش را
دلم هوای از ته دل خندیدن از سر سرخوش را دارد.
شاید که یادم برود که هر روز در روزمرگی بیشتر غرق شده ام.شاید یادم رود چه ظلکها که رفت بر من و مرمان کشوم.
اما نه مگر میشود 23 خرداد را فراموش کرد؟
صبح 7 صبح از خواب بلند شدم برای اماده شدن امتحان اف سی ای نتایج را توی تلویزیون دیدم و تشنج تمام بدنم را فرا گرفت.
قرص ارام بخش خوردم و امتحان دادم. از اموزشگاه که امدم بیرون دیدم موتور سوراران چماق به دست دنبال مردم کرده اند و انها را میزنند.
نه مگر میشود ان اتوبوس اتش گرفته در وسط میدان ولی عصر را فراموش کرد؟
مگر میتوانم فراموش کنم که وسط خیابان گیر کرده بودم و مردی مرا به خانه رساند در حالی که به شدت ترسیده بودم و او با ناراحتی میگفت خانم نترسین من که خفاش شب نیستم.و من دیگر باور نداشتم که ادمهای خوب هم پیدا میشوند.
مگر میشود فراموش کنم که مردی توی اتوبوس گفت مطمین باشین همه سرو صداها تا دو روز دیگر میخوابد و حالا ما فقط 50 کشته و هزار زندای در زندان و هزاران خانواده نگران داریم.
نه ...........ان روز تازه اغاز راه بود و ما هیچ یک خودمان هم باور نداشتیم و من شکهای دختر جوان را توی اتوبوس فراموش نمیکنم.
اف سی ای را هم قبول شدم و باورم نمیشود که دو ماه گذشت.درست دو ماه از ان روز گذشت
باورتان میشود درست دو ماه گذشته است.
دلم هوای دریای شمال را دارد بسیار بسیار.............
همین یک دانه شعر مرا عاشق کارهایش کرد
منبع: اعتماد ملی
بر آبها دست ميكشم
بر پوست درختان
بر سنگها، صخرهها، علفها
بر آن چيزها كه در خيال من است و
اكنون اينجا نيست
پاهاي ورمكردهرا
بر كف سيماني ميسايم
لكههاي خون را
از جداره ناخنها بيرون ميكشم
و چهره از ياد رفتهام را
در پيالهاي آب مينگرم
كه در خاطرههاي من هست و
اكنون اينجا نيست
بايد به ياد بياورم چهره خود را
بايد به ياد بياورم صداي زنم را
بايد با دخترم براي راهپيمايي فردا قرار بگذارم
بايد زير و بم صداي كسانم را مرور كنم
بايد اين خرچنگ را از گلوي خودم بردارم
بايد حنجرهام را از اين كرختي خلاص كنم
بايد آواز بخوانم، فرياد برآرم، جيغ بكشم
بايد در اين مربع كوچك
تا ميتوانم ضربدر (×) بزنم
بايد نام خودم را
نام كسانم را
نامه دخترم، زنم، پسرانم را
بايد نام بقال محله، خيابانهاي شهر،
پاركها، كوچهها، كافهها، كتابفروشيها
بايد تمام نامهاي روبه فراموشي را
روزي هزار بار تكرار كنم
بايد به ياد بياورم «من»ام را
بايد به ياد بياورم لبخندم را
بايد به ياد بياورم ليوان را، ملافهرا،
چاي صبح را، نان برشته را
كتاب را، روزنامه را، خودكار را
بايد به ياد بياورم
بايد به ياد بياورم
من انسانم
تكرار ميكنم شلاق تكرار ميكنم شلاق
انسان
شلاق
انسان
شلاق
انسان
من انسانم!
بايد به ياد بياورم!
10/5/1388حافظ موسوی
