تبليغاتX
باغ مخفی

باغ مخفی

بارانی باید تا سرود دلتنگی پاک شود آی باران........


 

سهراب جان

دیر نیایی مادر

که به در چشم من مننتظر است

چه کسی‌ بود صدا زد سهراب

کفش‌هایم را بیاور

میهنم منتظر است

چه صدایی بود که گفت برخیز

چه ندایی بود که گفتا منشین

کفش‌هایم را بیاور

کشورم منتظر است

دست‌ها همه سبز

سبز در سبز

لب‌ها همه خندان

چشم‌ها همه  شادان

در بهاران، بهارانی دگر است

راستی‌ مادر

کفش‌هایم را بیاور

دوستم منتظر است

کوچه‌ها تنگ از بوی بهار

من که سبزم

تو که سبزی

همه سبزیم

از این بوی بهار

چه کسی‌ بود صدا زد سهراب

کفشهایم را بیاور

جهانی‌ منتظر است

دوستان، لختی درنگ

پیراهن سبزم چه شد؟

سر بند سرو رنگم کجاست؟

کفش‌هایم را بیاور

آزادی منتظر است

سهراب جان

دیر نیایی مادر

که به در چشم من منتظر است

چه کسی‌ بود صدا  زد سهراب

کفش‌هایم را بیاور

به خدا مادر

نگاه کن آنجاست

ندا منتظر است

پی نوشت:این لینک را بخوانیدو

این لینک تلخ تر را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:42  توسط بت همیشه عاشق  | 

دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد            

بابا ستاره ای در

هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست         

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت                

رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد
روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید                

زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند                     

گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد            

نادر!  ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت          

بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است            

 اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی             

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد


کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید                

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

 

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی               

بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد 

و

گیرم در باورتان به خاک نشستم
وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان
زخم دار است
باریشه چه می کنید
گیرم بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که میزنید
گیرم که می کشید
گیرم که می برید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:10  توسط بت همیشه عاشق  | 

من ان دختر دیگر را از توی اینترنت یافتم. که ورودی عمران 80_81 است. گاهی بهش فکر میکنم. و اینکه چه طور ادمیست الان که عصبی شده ام دارم فکر میکنم ان یکی همنام دیگر ایا ناراحت میشود از وضعیت موجود. ایا غصه میخورد. ایا تونسته کار پیدا کنه و از زندگیش راضی هست؟

ایا ازدواج کرده. ایا زندگی رو دوست داره. ایا مثل من صورت و جثه کوچکی داره.

و ناگفته نماند که بعضی وقتها ناراحت میشوم از اینکه وجود دارد.

نارحت میشوم از اینکه که من تنها اسم و فامیلیه موجود در اینجا نیستم.

حالا فکرش را بکنید یکی با اسم و فامیلی ندا اقا سلطان وجود داشته باشد (یکی دیگر که گلوله سینه اش را ندریده)و شباهت اندکی هم داشته باشد و بیاید بگوید که همه اش دروغ بود.

خلاصه که دنیای عجیبیست

و کلا من قاطی ام

خدایا کجایی.حالا دیگه گرد و غبار هم میفرستی؟

یعنی تو هم؟اره؟

سرریز کرده این پاییز .

برف با لکه های نارنجی

بهار با لکه های زرد


 

فصل ها می گریزند

و خورشید

که هی غروب می کند

                      خرداد را پر از خون کرده.

ما

سراسیمه فرار می کنیم

و کوچه های بن بست

                           که آن قدر زیبا بودند

                            این قدر ترسناکند

از گروس عبدالملکیان

تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند
......
خاکستر تو را
باد سحرگان
هرجا که برد
مردی زخاک رویید

از شفیعی کدکنی.برای انها که نیستند که این روزها را ببینند و نمیدانم ان بالا ها میبینند و میلرزند یا نا.

این شعر در متن نامه علیرضا بهشتی به شهید بهشتی(پدرش)امده بود

خدایا کفر نمی‌گویم
پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی‌‌آنکه خود خواهم، اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دكتـر شريعتـی

این را هم در وبلاگی دیدم خوشم امد اینجا گذاشتمش.فکر کنم به حال و هوای این روزها خیلی بخوره

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 22:14  توسط بت همیشه عاشق  | 

قلم توتم من است،

امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاك من است، صليب مقدس من است.

در وفاي او، اسير قيصر نمي شوم، زر خريد يهود نمي شوم، تسليم فريسيان نمي شوم. بگذار بر قامت بلند و راستين قلمم به صليبم كشند، به چهار ميخم بكوبند، تا او كه استوانه حياتم بوده است، صليب مرگم شود،

شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند كه به نامجويي بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند كه به كامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زر بداند و زور بداند و تزوير بداند، كه امانت خدا را فرعونيان نمي توانند از منمن خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي توانند از من ربود. . .

گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از . . . هر كسي را، هر قبيله اي را توتمي است، توتم من قلم است.قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است، قلم وديعه عشق است، هر كسي را توتمي است،

و قلم توتم من است.

و قلم توتم ما است.


و تو ای دیکتاتور بزرگ که داری از ترس قلمهای ما بر خود میلرزی گیرم که اعتماد ملی را بستی

با قلمهای ما چه میکنی.در عصر ارتباطات و غوغای وبلاگها و سایتها با اینهمه قلم و فریاد چه خواهی کرد؟

دلم خیلی برایت میسوزد.قداستت شکسته شده است و تو هر روز بیشتر تیشه بر ریشه خود میزنی

و این ظلم  تو پایدار نخواهد ماند.همچنان که در طول تاریخ نمانده است.من مطمینم و به قول ان بزرگ انسان

و من ان روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم

بیانیه شماره 9 میرحسین موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:23  توسط بت همیشه عاشق  |