تبليغاتX
باغ مخفی

باغ مخفی

بارانی باید تا سرود دلتنگی پاک شود آی باران........

هی دختر کی یاد میگیری پس که از کاه کوه نسازی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که کمی قوی تر باشی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که به تنهایی عادت کنی ؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که زود به ادمها اعتماد نکنی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که روی اهدافت متمرکز شوی و بیراهه نروی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که برنامه ریزی داشته باشی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که ادمها را قضاوت نکنی و راجع به زندگیشان نظرات فیلسوفانه صادر نکنی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که زمان همه چیز را حل میکند و یک سری مسایل را باید رها کرد؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که از زندگی و هر لحظه اش لذت ببری؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که..............................

پی نوشت:خطابه ای به خودم

پی نوشت:اینکه دلم میخواد با یکی حرف بزنم.اما نمیدونم کی.اینکه اصلا نمیدونم چی بگم.ااینکه اگه به کسیم زنگ بزنم حرفمو نمیزنم.اما باز هم به خودم میگم. همینه دیگه بهش عادت کن.اینکه ولی یه نموره دلم بگیره و یه دونه اشک بریزم که دیگه اشکال نداره/داره؟

اینکه دلم میخواد حرفامو به کسی که ازش هنوزم ناراحتم بزنم اما نمیزنم.

اینکه سر خودم با درس گر م کردم اما باز همش شبها یه حس ناراحتی دارم

اینا مواد مهمی نیستن نه؟

بهتره بهشون فک نکنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط بت همیشه عاشق  | 

باران میبارد.

دلتنگی من سر از خاک برون میاورد یواش.یواش.نرم با حوصله وصبر

شاید به خاطر سندروم احمقانه پیش از یک اتفاق ماهیانه است

شاید به خاطر ابرها که انگار از دلتنگی تمام زمین دارد میبارد

باران میبارد

صدایش زیباست

من گریه ام نمیگیرد اما

دلم هوای صحبت با کسی را دارد

باران میبارد

حالا نمیشود کمی بیشتر زیر دوش بمانم؟

حالا که باران امده؟

به یاد کودکی که یک ساعتی را زیر دوش میماندم و خیال پردازی میکردم

رویم نمیشود این وقت شب به کسی زنگ بزند

و این وقت شب به عقل کسی نمیرسد من دلم گرفته که به من زنگ بزند

باران میبارد

پی نوشت:شعر نبود قطعا. درد دل بود دقیقا

پی نوشت :یک شعر از اون قدیمها . با گفتن نظراتتان  د ل مرا شاد کنید

در خیابان هایی که راه میروم
ماه نا زیباست...ستارگان کم بنیه اند
آدمی ناپیداست
در خیابانهایی که راه میروم
هوا را نسیمی نا میمون به غبار یاس آلوده کرده است
و درختان سر بر افراشته بر ابرهای تیره اند
در خیابان هایی که راه میروم
سخن از گرانی تاکسی و صف های طویل شیر است
و مانکنهای خوش لباس پشت شیشه ها با بی شرمی دلربایی میکنند
و کودکانی تمنای بی جای باران از آسمانی خسیس دارند
در خیابان هایی که راه میروم
لامپ سبز چراغ راهنما سوخته است
و روی دیوارها پاسخ انشای همیشگی معلم نهفته است
در خیابان هایی که راه میروم
دختران گیسو کمند با گونه های رنگین تر از انار,چشمانی پر رنگ تر از پر کلاغ
در پی بسترهای بی بامدادند
در خیابان هایی که راه میروم
پیرمرد تار به دست ترانه هایش را از یاد برده است
یا چه میدانم شاید روزی/شبی باد آنها را در جوی خیابان انداخته است
در خیابان هایی که راه میروم
پاها راه می روند.دست ها در جیب اند
سرها ولی گم گشته اند
در این خیابان ها جز دودهای آزاد و ماشین هایی  که حسرت زیر گرفتن دارند چیزی نیست
کجای این همه راه های پر فریاد و خاموش ایستاده ای؟
در کنار کدام ایستگاه قرار دیدار؟
در پای کدام درخت بی برگ....تا سر بر شانه های دل گرفته ات گذارم
و در خلوت کوچه ای یاد بوسه ای تازه سازم
در خیابان هایی که راه میروم کجا ایستاده بودی
به یاد نمی آورم
......................................................................

83/7/25

 و غر:۵ سال گذشته.۵ سال و من نوشته های بعدی ام چند تایی بیشتر نیستند. این ۵ سال چرا گذشت؟من کجا بودم. نوشته های چه شد و من از همه چیز عقبم

پی نوشت روزهای اینده :موبایلم را در نمایشگاه ازم دزدین و تمام شماره هایم و عکسهایم را از دست دادم.خیلی ناراحت شدم.دعا کنید بتونم هر چه سریع تر یه دونه گوشی گیر بیارم.بی موبایلی خیلی سخته.در حال حاضر که آه در بساط ندارم. حتی بساط هم ندارم

پی نوشت دردلانه و روزهای بعد بعد:بگویم دلم شکسته است؟بگویم چقدر احساساتم به بازی گرفته شده و چقدر روحم خسته شده.؟نه نگو صنم. نگو.میگویم و باز پشیمان میشوم.عیب نداره دیگر نگو.نگو گفتنش فاید ندارد دیگر.فراموش کن برای خودت هم بهتر است.

گاهی یه حرفهایی دل ادمو خیلی میشکنن. اما من تحمل میکنم  چیزی نمیگم.اما چرا هی میگی.چرا هی سرکوفت میزنی.من گاهی دیگه نمیتونم.از تظاهر به دوست داشتننت خسته شدم.دیگه تحمل عصبی شدن ندارم.تروخدا بس کن این همه را. من ان که تو میخواهی نیستم. انگار کن من اصلا نیستم.

از .........من................بکش................بیرون..................

انقدر دلم برای موبایلم تنگ شده که حد ندارد.

نگران امتحان ۲۳ خردادم هستم. دعا کنید

قرار نیست دیگر دارکوب باشم.از اول هم نمیدونم  چرا این اسمو رو خوم گذاشتم.یعنی اصلا این اسمو من نگذاشتم.حالا میبینم که هیچ وجه مشترکی بین من و دارکوب نیست.حالا دیگر خودمم. بت همیشه عاشق ترجمه ایست از معنی اسممو یادی از دوران نوجوانی. ان زمانی که دلم میخواست هر روز و همیشه عاشق باشم.و اگر بخواهم چیزی باشم همین بت همیشه عاشق است.میخواهم خودم باشم. از امروز برای همیشه...........

داستان ها دارد این بت همیشه عاشق سر فرصت تعریف میکنم.اما باغ مخفی با بت همیشه عاشق شروع شد. یک روز صبح که به بانوی گلهای راز گفتم و.............بعدا میگویم حتما

تروخدا اسم منو تو لینکهاتون تغییر بدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط بت همیشه عاشق  |