تبليغاتX
باغ مخفی

باغ مخفی

بارانی باید تا سرود دلتنگی پاک شود آی باران........

نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پياله و پروانه از پسين،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که اين کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است
.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت.
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همين روزها برمی‌گرديم
پرده‌های پوسيده‌ی پرسوال را کنار می‌زنيم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می‌دهيم
که آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار

باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست
.


ستاره از آسمان و باران از ابر،
ديده از دريا و زمزمه از خيال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد؟


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که فانوسِ خانه شکسته و
کبريتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گريه‌اند،
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار،
روزنی روشن از رويای شبتاب و ستاره روييده است
سرانجام روزی از همين روزها
ديده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دريا می‌آيند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.


حالا بگو که فرض
سايه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌ايد،

با روياهامان چه می‌کنيد!؟

پی نوشت: میخواستم این شعر را در ۳۶۰ بگذارم اما دیدم اینجا جای مناسب تری است.من قول داه و میدهم که به زودی مطلبم را راجع به کتاب گل صحرا بنویسم. شما هم یادآوری کنید

پی نوشت چند روز بعد:اگر دلتان میخوهد چخوف را دوست داشته باشید مرغ دریای او را بخوانید. اثرهای دیگرش من را که دلزده کرد

و عشق ........آیا درست است که تمامی عمر را در ارزوی عشق نافرجامی که میتواند زاده تصادفی باشد به هدر دهیم.این شخصیتهای چخوف چرا اینطورین خوب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:24  توسط بت همیشه عاشق  | 


now its raining and I  like the sound of it

when i was a teenager i really like the rain

I was crazy about it

I have a poem about rain

maybe one day i publish it here

some time rain make me depress

and some times when its raining i feel like i can erase my mind from all the darkness

all the darkness which bothers me a lot

last night i watched a movie

that was (the etternall sunshine of a spotless mind

It has a wonderfull idea

erasing some body with the whole memories from your mind

now i really want to erase some body of my mind

you know ,you should watch this movie

it is awsome

have u ever erased some body from your mind

some times you should do it

but i should admit that iits so hard

but if you think its necesey to erase any one

do it

.watch the movie and you,ll understand what i mean

i really search for a love that nothing can erase it.

but how.where.when i don,t know

\whats your idea

............................................................................

how happy is the blamless vestal,s lot

the world  forgetting by the world forgot

eternal sunshine of a spotless mind

each prayer accepted

and each wish resigned

..quotation in the movie..

............................................................

You can erase someone from your mind

 Getting them out of your heart is another story

.........................................................

and  I need your loving like the sunshine

where are you?


see this

http://teragedy65.blogfa.com/post-76.aspx



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:6  توسط بت همیشه عاشق  | 


دیدین بعض وقتها وقتی به چیز کوچکی که میخواستین فوری رسیدین تو دلتون (یا بلند)میگین کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم.حکایت منم همین شد البته فقط راجع به قسمت اول.چند روز بیش تو شهر کتاب راه میرفتم . قسمت سفال و کارهای هنری را نگاه میکردم که  یک خانم با لباس سنتی که جدیدا به عنوان مانتو میبوشند از کنار من رد شد.همان موقع تو دلم ارزو کردم کاش منم از این لباسا داشتم و به جای این مانتوهای مسخره تنم میکردم.اما میدونستم که من بولشو خودم که ندارم(البته گران نبودها.ولی من دارم بولهامو واسه یه برنامه خاصی جمع میکنم) و مادرم هم از این لباسها شاید خوشش نیاد و همان موقع بیخیال قضیه شدم و بعد هم کتاب مرغ دریایی چخوف را خریدم و امدم بیرون(ول میدم بخونمشو به زودی راجع بهش بنویسم)

خلاصه جمعه که شد مامانم با خاله جانم در حال صحبت بودند که صحبت به جمعه بازار میرسد.

مامان:بریم یه دفعه جمعه بازار. از این مانتو ترکمن ها که مدل کیمونویی هم هستند داره.  صنم خیلی از این مانتوها خوشش میاد

خاله: (من از کجا بدونم فال گوش که وای نایستاده بودم)

مامان: ا راست میگی. میدون تره بار فرمانیه طبقه بالاش از این مانتوها داره من دیدم.

خاله : احتمالا :غزل هم یه دونه خریده .....تومن خیلی خوشش اومده

مامان:اره امروز برم ببینم چه شکلی........

من: اره مامان. بریم. تو دلم (وایییییییی)

خلاصه آماده شدیم و بس از سه بار گوش کردن به حرف بدرم که میگفت از کدام راه بروید راه افتادیم و مادرم هم از همان راهی که خودش دلش میخواست رفت

وارد مغازه شدیم وای که چه مانتوهای رنگ و وارنگی داشت. دوختشونم خوب بود. بالاخره بعد از دو ساعت صرف وقت در مغازه .یک سارافون سنتی شاد خریدم بایک عدد بلوز به غایت قرمز برای زیرش . و یک عدد شال قرمز و صورتی و یک بلوز سبز هم برای اینکه با سبز هم ست کنم. ولی با قرمز خیلی خوب میشه.من عین این دختر روستایی ها میشم که تاه عاشق شدن. اما به هر حال با شال و شلوارجینی که زیرش میبوشم  وکفش ادیداس کثیفم که باید بشورمش میشه یه لباس نیمه سنتی نیمه مدن.

به کفش اسبورت عادت دارم ولی شاید براش یه صندل خوشگل هم خریدم.به هر حال با این لباس حس میکنم که دیگه به اجبار مانتو تنم نیست. چون اینو خیلی دوس دارم . خیلی شاده و به من احساس متفاوت بودن میده-یه جور احساس هنرمندانه هم بهم میده.جون میده واسه تیاتر شهر و تالار وحدت

این لباس از اون لباهایی هست که اگه خارج از این مملکت زور و اجبار هم میرفتم تنم میکردم منتها بدون شلوار و شال. و با یه دونهه از  این صندلهایی که بندش تا رو ساق با بسته میشه.

به هر حال فروشنده خانم مغازه خیلی با صبر و حوصله بود که ما را دو ساعت تحمل کرد و تازه تخفیف هم داد.ایشاللله مشتریهاش زیاد شن.(روی بیشخون مغازه بر مانتوهای شده بود که من و یک مشتری دیگر  خواسته بودیم فقط نگاه کنیم.)

وقتی از مغازه با همون لباسهایی که خریده بودم امدم بیرون همه منو یه جوری نگاه میکردن.منم عین بچه های ۷ -۸ ساله راه میرفتم و خندان بودم (مادرم خندان نبود حرص میخورد که ۲۳ سالته این کارارو نکن)

دم ماشین مادرم از خانمی که داشت سوار ماشین خودش میشد برسید به نظرتون اینو این شکلی نمیگیرن؟

خانمه هم گفت چرا بگیرنش لباس به این شادی. باید از دیدنش لذت ببرن.بعد هم امد طرف من  گفت ببوشو بگو ما هستیم.

حالا این ما هستیم یعنی چه؟رو در و دیوا ر خیلی خیابونها نوشتن. من همیشه بوده ام. اما چگونه بودنم همیشه یکی نست. گاه بوده ام و در حالت خمودی و گاه شاد و با انرزی. گاه خسته . گاه بیدار اما منزجر.

به هر حال من از اینکه اروی کوچکم بر آورده شد خوشحالم و همینی هم که از خدا خواستم خوب است. چیزهای دیگر باشد برای روزهای دیگر و خدا هم کمی استراحت کند

بی نوشت: دختر جان مگر قرار نبود صبح که بیدار میشی مثل بچه خوب    صبحانه بخوری و بعد برای امروزت برنامه ریزی کنی و در وقت فراغتت بیای بای نت؟هی میگی از فردا . این فردا هیچ وقت نمیاد و تو (اگه اینجوری بیش بری تا ابد به هدفهات نمیرسی.حالا حرف گوش نکن)

بی نوشت ۲ :به این وبلاگ سرزده و حتما نظر خودتان را بیان کنید. به خصوص  اقایون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:0  توسط بت همیشه عاشق  | 

در این لحظه که از زور استرس و اضطراب تمام دست راستم درد میکند و به زحمت قادر به غذا خوردن هستم.

در این لحظه که حتی نوشتن آرامم نمیکند  وحتی گوش سبردن به هیچ اهنگی از اظطرابم نمیکاهددلم بدجوری هوس آغوش یک مرد را نموده است که با تمام وجود  لبهایش را ببوسم ودستش را دور شانه هایم حلقه زند( البته اگر خوش قیافه و خوش هیکل که باشد چه بهتر)

و چه بهتر که بعد نابدید شود. چون حس میکنم که این حس همین حالا و ناگهانیست و روزهای دیگر حتی حوصله حرف زدن با او را هم نخواهم داشت.

ولی در این لحظه بدجوری دلم هوس این چیز بی تربیتی را دارد.

دلم میخواهد همین دست راستم را توی دستانش بگیرد

موهایم را نوازش کند

و با انگشت سبابه اش روی بوست مضطرب صورتم دست بکشد.

دلم میخواهد انقدر لبهایش را ببوسم که و در آغوشش بگیرم که از حال بروم.

ببخشید دیگر دلم است تربیت و این چیزها حالیش نمیشود.

باید ادبش کنم میدانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:50  توسط بت همیشه عاشق  | 

۱ .من به کمک نیاز دارم.زیرا از صبح امروز افسردگی نافرمی به همراه سردرد خفیفی مرا در بر گرفته است. و من خیلی دلم میخواهد گریه کنم اما نمیشود. خیلی دلم میخواهد بخوابم اما خوابم نمی اید.حوصله کتاب خواندن ندارم.و حوصله فیلم دیدن

۲ .دیروز سیزده به در خیلی خوش گذشت. بعد از ۴ سال یک سیزده بدر حسابی داشتم و جاتان خالی کلی سبزه گره زدم.فک میکنید امسال شوور گیرم بیاد؟ها؟

۳ .درست دیروز صبح ساعت ۶ صبح به جای اینکه بیدار شوم وکارهایم را بکنم و به محل قرار برسم داشتم تصور میکردم که مادر و بدرم در یک تصادف مرده اند و حت روزهای بعد از آن را هم تصور کردم.کلی گریه کردم.دیشب هم بد خوابیدم. من رسما دیوانه ام.تا حالا بیش از ده دفعه مرگ مهتاب.بدر و مادرم. خودم و چند نفر دیگر را تصور کردم و گریه کردم.به نظر شما وضعیتم خیلی حاد است؟

۴ .من درس نخواندم و کلی اضطراب دارم.کلا یک اظطراب نافرمی راجع به آینده دارم.

۵ .قبلا ها خیلی حسودیم میشد به آنها که اکیبی میروند این و اونور خوش میگذرانند.حالا که خودم این اکیب را دارم. دلم یک اکیب میخواهد که اهل شعر و اینها باشند.بعد غصه ام میگیرد.من خیلی دیوانه ام نه.انگار همیشه باید از یک چیزی ناراضی باشم.

۶ . من بزرگ شده ام. ۲۳ سالم شده.من دارم بیر میشم زمان داره میگذره.یک روزی میرسه که من دیگه جوون نیستم. این خیلی غم انگیز و اعصاب خرد کنه.

۷ . یک روزی میشه همه دور و بریام میرن سر زندگیشون اما من عاطل و باطل موندم.میدونم.

۸ . اما دیروز خیلی خوش گذشت. چرا امروز اینجوریم نمیدونم.مدتها بود به این حالت دچار نشده بودم. کمککککککککک

۹ . همه اینها از عوارض مصرف شیشه است.( سام این را توی دهان من انداخته و شده تکه کلامم.الیاس میگفت اینو انداختی تو دهن دخترا .بعد مامان باباشون شاکی میشن.)

۱۰ . زاستی قرار است خط جمال آباد را من شیشه بخش کنم و خط ولنجک را هم مهتاب. کسی مشتری نسیت؟شیشه ها را هم توسط ساندویچ هایی که الیاس درست میکند بخش میکنیم

۱۱ .من دلم اس ام اس میخواد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط بت همیشه عاشق  | 

۱ .هدف امسالم این است که خودم و بقیه را ببخشم. اما وقتی شنیدم آه من در مورد شخصی کمابیش گرفته است خوشحال شدم.به خدا سز سال تحویل فقط دعا کردم که ادم شود و به چیزی که لیاقتشه برسه.

۲ .یک زمانی عشق ام بی تری بلیر داشتم. بارسال تولد ۲۲ سالگی ام مادرم برایم یک موبایل جدید خرید و همان شد وسیله گوش دادن موسیقی من. حالا یک ام بی تری بلیر که کادو گرفتم هیچ بدرم هم از یک شرکت ام بی تری بلیر کادو گرفته و میخواهد ان را به من بدهد.کسی یک ام بی تری بلیر نمیخواهد؟ارزان میفروشم ها....حالا دلم دوربین دیجیتال میخواهد. خدا جان جای این که سه تا دوربین دیجتال بفرست یک خوبش را بفرست. از اون اخرین مدل ها

۳ .تا الان سال جدید بد  نبوده. عیدی  هم بیشتر از بارسال جمع کردم. خدا برکت دهد

۴ .یک زمانی تنها بودم. مهتاب جون گفت یه روزی بشه اونقدر ادم بهت اس ام اس بزنن اما تو خودت حوصلشونو نداشته باشی. قدر تنهاییتو بدون. الان همون شده. خیلی ها مشتاق دیدار من هستند. من اما زیاد حوصله ندارم. نه که حوصله انها را.حوصله بیون رفتن را.

۵ . چهار ساله که سیزده بدر درست حسابی نداشتم دعا کنید که امسال اینگونه نباشد . چهار شنبه سوری که عالی شد. سیزده بدر هم عالی میشود به امید  و یاری دوستان عزیز

۶ .هیچ نشد بتونم درس بخونم  اما باید بخونم.( هی صاانی یادت نره امسال حتما باید امتحان زبانتو قبول شیا تنبلی موقوف)

.............................................................................................

بی نوشت جدید:من صنم باقی خواهم ماند. اما متاسفانه مهتاب و تامیلا و بسرخاله ام دیگر مرا صانی میشناسند.درود بر صنم بزرگ

بی نوشت چند روز بعد:تنهایی ازارم نمیدهد اما فقط بعضی شبها دلم مخواهد کسی باشد که بگوید اوه چقدر دلم برایت تنگ شده.راستی امسال کسی عاشق من میشود؟من عاشق کسی؟به هر حال یا کتابی میخوانم یا فیلمی میبینم.بس از انهمه کینه ها و ناراحتی ها.بالاخره بس از کلی نفرین و اینها احساس میکنم که ارامم. یک جورایی در دنیا عدالتکی هم گاهکی هست.امید وارم و امید دارم به روزهای بهتر و این اهنگ ۶ و ۸ فرشید امین را که میگوید فردا را چه دیدی  را بسیار دوست میدارم.حالا توی دلتان خواستید میتوانید فکر کنید چه مبتذلم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 17:32  توسط بت همیشه عاشق  |