از تنهایی به خودم میپیچیدم و هی به همه اس ام اس میدادم تا شاید جوابی بیاید و من کمی آرام شوم
البته تنهایی همه را اینقدر اذیت نمیکند اما نمیدانم مرا چرا اینقدر اذیت کرد
ساعت به ساعت موبایلمو چک میکردم تا شاید اس ام اسی باشد شاید زنگی اما دریغ.......
از اعتراف به اینهمه بیچارگی نمیترسم نه
یادم میآید یک شبی از کلاس زبان بر میگشتم سردم بود و دلم آنقدر گرفته بود که به زحمت جلوی خودم را گرفته بودم تا های های گریه نکنم
نمیدانم چه شد که یاد یک سری خاطره در پس ذهنم افتادم یاد یک سری آدمهایی که حالا نبودند و من دلم برایشان تنگ بود
با خودم فکر کردم اگر میدانستم فردا میمیرم حتما به خیلی ها میگفتم دوستشان دارم و دلم برایشان تنگ شده
با این وجود نمیخواستم خیلی چیزها و خیلی آدمها برگردند میخواستم مثل یک عکس خوشگل باشند که هر وقت دلت خواست نگاهش کنی و بخندی و شاید کمی گریه کنی و یک احساس هایی بهت دست دهد که هنوز هم از توصیفش عاجزم
به خیلی ها اس ام اس دادم که اگر فردا روز مرگتان بود و شما میدانستید چه میگفتید به دوستانتان و بقیه
جوابها مختلف بود و جواب من همان بود که بود دلم خیلی برایتان تنگ شده است
من دلم یک soulmate میخواست که همیشه همیشه در کنارم باشد کنار خنده ها و شادی هایم
مهتاب گفت بالاخره پیدا میشود شاید ماه اول نه شاید ماه دوم نه اما ماه سوم بالاخره یکی هست مطمین باش
و من آنقدر دوستش داشتم که میخواشتم بغلش کنم و به خودم نهیب زدم هی دوست به این خوبی داری پش دیگه اینقدر ناله نکن
بعد بارها مثل افراد دیوانه به مرگ افرادی که دوست داشتم فکر کردم و زار زار گریه کردم دیگر به مهتاب نگفتم این را چون میزد توی گوشم که به جای اینکه فکرهای خوب بکنی نشستی مرگ مرا تصور کردی دختره ......؟
آن روزها آنقدر تنهایی رخنه کرده بود که روزی دو ساعت مادری را با او مثل سگ و گربه یا مودبانه ترش کارد و پنیر بودم بغل میکردم و میگفتم نوازشم کند میخندید و میگفت کمبود حس لامسه پیدا کرده ای
راست میگفت مدتهاست دلم میخواهد کسی تمام وجودم را در آغوش بگیرد ببوسد و نوازش کند
هفته قبلش به گودو گفتم خداحافظ.........راستش همانی بود که میخواستم اما تنهاییم را پر نکرد و من رهایش کردم
و خودم مدتها بود انگار در یک خلا غم انگیز سرما و تنهایی رها شده بودم
گله داشتم که چرا کسی حالم را نمیپرسد.گله داشتم که چرا برای کسی مهم نیستم
خب به حق و یا بیشتر نا حق پر گله بودم دیگر........
زنگ میزدم به علیرضا که برویم بیرون شاید وجه اشتراکی نداشتیم اما تنها کسی بود که مرا میخنداند و فکرم را میبرد به سویی دیگر
با بچه های کلاس زبان میرفتم بیرون و ذرت میخوردیم خیلی پول نداشتم اما خب لااقل احساس میکردم 4 تا ادم دور و برم هستند
و بالاخره توی تله تیاتر خرده جنایتهای زناشویی انجایی که فروتن گفت اگه بمیرم هم میخوام به دست تو باشه
زار زار گریستم زیرا که مدتها بود کسی این حرفها را به من نگفته بود
و حالا حتی اگر باز هم کسی باشد که این حرفها را بزند که زنگ بزند و زنگهایش خوشحالم کند یکی از همانهایی که مدتهاست دلم برایش تنگ شده است
من فرار میکند.دلم نمیخواد قاب عکسرا بشکنم نمی خواهم اصلا عکس جدیدی داشته باشم
من معتاد به نوستالزی هستم نه فلسفه بافی نمیکنم اما عین حقیقت است
توی مغزم با سرنگ فرو کرده ام که دیگر هیچ چیز هیچ چیز دوباره آن نخواهد شود که بود. که باید صمیمانه عکسهای قدیمی را دوست داشت که باید باور کرد آنروزها تمام شد...تمام و دیگر هیچ وقت خدا روی کره زمین لااقل به ایجاد نخواهد رسید خیلی چیزها نمیشود مگر معجزه رخ دهد
فروغ راست گفت که آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
و باور کنید یا نه.......نه به پوچی رسیده ام نه افسرده ام..........من فقط دلم میخواهد همان عکسهای قدیمی را داشته باشم و بس
و از من به شما یک توصیه توصیه ای که یک روز به تامیلا کردم و انگار یکی داشت این حرفها را به خودم میزد تمام آ لحظات آدمها اگر ازارتان دادند رهایشان کنید.....فراموش کنید.بگذرید.......یا لااقل سعی کنید کمتر به آنچه بود و چرا و چراها فکر کنید تقصیر خودشان نیست زخمها و آسیبهایی را که در روحشان مسکن گزیده بود نتوانستند رها کنند و دور بریزند مگر بر روی شما و احساساتتان و اگر اینگونه کردند چون جور دیگری بلد نبودند جور دیگری نمیدانستند یادشان نداده بودند و تو چه دانی که او خود از زخمهای درون روحش چقدر خسته است که اگر خستگی اش را درک کنی خواهی بخشید و او چه داند که چه کرده است با تو و روحت که دست خودش نبود
که اگر میدانست و حس میکرد با تمام وجود نمیکرد انچه همه آزار بود و آزار
اما یادت هم نرود که آدمهای آسیب دیده خطرناکند
پی نوشت: برای درک بهتر فیلم آسیب یا تخریب(damage) دیده شود. با بازی زولیت بینوش و جرمی آیرون
پی نوشت : خودم هم هنوز یکسی را نتوانستم ببخشم گرچه بیچاره ای بیش نیست. بیماری که به کمک احتیاج دارد و گله از بیمار را چه سود که سرتاسر حماقت است اما سعی خودم را خواهم کرد و واگذار میکنم به دنیا که بفهماند به او سوزش اینهمه آزار را.........دعا کنید بالاخره بتوانم