نه سولماز این درد را طور دیگری بگو
بگو که کودک ترسیده است اما حرف نمیزند
بگو که میترسد از خانه ...از کوچه . حتی از کوچه کنار مدرسه اش
اما حرف نمیزند.. تنها با خودش چیزی که درونش بیتاب است جرو بحث میکند
نه این درد را طور دیگری بگو گل آبی کوچک
بگو که پر از چرا هاست و جوابی ندارد و سرش درد میکند
بگو که دیگر توی کوچه بازی نمیکند
بگو که حمام که میرود بدش میاید از خودش و اما حرف نمیزند
دلش نمیخواهد پارکینگ یا زیر زمین برود اما مجبور است و میترسد و حرف نمیزند
تنها دلش نمیخواهد به خانه برود اما حرف...............
حالا بزرگ شده است و هنوز حرف نمیزند
میتر سد از دستها و از تن خودش و از خاطرات
حرف نمیزند اما با خودش دعوا میکند
اما نه بیا داستان را طور دیگری پایان بریم
بیا کودک را بغل کنیم نوازش کنیم
بگوییم که حرف بزند
به اندازه تمام سالهایی که قلبش لرزید
از خیلی چیزها ترسید
به خاطر تمام روزهایی که بازی نکرد حوصله اش سر رفت اما حرفی نزد
به خاطر تمام تنهایی اش
اعتماد ترک خورده و چرا های بی پایانش
بیا وادارش کنیم که حرف بزند
از خاطره بگوید که پاک نمیشود
بیا بعد تمام حرفهایش را چال کنیم
تمام خاطره را
بیا بعد به او بگوییم دیگر تمام شد
تمام شد و دیگر شروع نمیشود
نه این درد را طور دیگری بگو سولماز
به یک نفر نه به هزاران نفر
طور دیگری که همه بشنوند
قصه دستها و تنهایی و ترس و انزجار را طور دیگری بگو
بیا با کودک راه برویم تا خانه برویم و بعد
قربانی را آنجا جا بگذاریم و حالا
این کودک است که میخندد
نه سولماز این درد را طور دیگری بگو
قربانی را کنار خانه جا بگذار
و نفرت را پاک کن و جایش همه آنچه که هست را فریاد بزن
به همه حتی اگر که گوشهاشان را بگیرند
ببین که کودک حالا دارد میخندد
ببین که دیگر نترسیده است
دارد بازی میکند . ببین که دیگر قربانی نیست
بیا دستهایش را بگیر
بیا با هم آنقدر بدویم که از نفس بیفتیم
ببین که خانه هتوز هست کودک به خانه رفت دستها محو شدند و او حالا عروسکش را با آرامش در آغوش گرفته است
نه این درد را طور دیگری بگو سولماز
طور دیگری که قربانی جا مانده باشد
حرف میزند خوشحال است و بی هیچ کینه ای آنقدر کوبنده میگوید که همه خاطره آب میشود
آنقدر تند و بران که همه دستهایی که نباید تکه تکه شود
طور دیگری که کودک فردا ها دیگر هیچ وقت دیگر هرگز نترسد و تنها نباشد
بی هیچ کینه و دردی بی هیچ خشمی اما آنچنان خروشان که همه آنهایی که باید محو شوند
بی هیچ لرزشی بی هیچ نفرتی... با اعتماد کامل
بگذار توی چشمایت بخواند که قربانی جا مانده است
نه این درد را طور دیگری بگو
قربانی سالها پیش مرده است
آنکه که میگوید زنیست شاد و استوار اما با کلامی که میکوبد
بگذار که این را توی چشمهایت ببیند

