تبليغاتX
باغ مخفی

باغ مخفی

بارانی باید تا سرود دلتنگی پاک شود آی باران........

رفت.یعنی دیگر نیست یعنی دیگر صدایش را نمیشنوی که از گوشه ای از حیاط دانشکده تو را صدا میزند یا
حالت را میپرسد. رفت یعنی دیگر  سر هیچ کلاسی حاضر نمیشود.رفت یعنی دیگر خودش نیست مهربانیش نیست
و مرگ چه ساده در میزند چه ساده و این مرگ چه بی رحم است که گاهی ریحان میچیند وحالا  چه طور میتوانی
به خودت دلداری بدهی که پرواز را به خاطر بسپار نه.نه .نه .تو فقط دلت میخواهد زار زار گریه گنی فقط همین
لعنت به این زندگی لعنت به قوانین جبری مسخره اش  لعنت......چه طور میشود باور کرد کسی رفته است که ساده و مهربانو بی ریا بود و خاطرات جلوی چشمت رزه میروند. مثل روزی که با اینکه تو را نمیشناخت با استاد شیرزادی به خاطرت صحبت کرد و استاد قبول کرد که تو را حذف نکند.یا روزهایی که در حیاط می ایستادی و با هاش
راجع تحصنها و مسایل دیگر دانشکده حرف میزدی. حالا با خودت فکر میکنی که مادرش چه میکشد او که شوهرش را در جنگ از دست داده است و حالا پسر بزرگش را در جاده های کردستان.......
آره به همین سادگی مرگ در زد و احمد علی نزاد  هم دانشکده ای خوبمان را از ما گرفت حالا من چه بگویم؟
تسلیت؟ روحش شاد؟ یک شعر غمگین در رثایش؟ نه من چه بگوسیم که به وازه در آید؟


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:9  توسط بت همیشه عاشق  |