تبليغاتX
باغ مخفی

باغ مخفی

بارانی باید تا سرود دلتنگی پاک شود آی باران........

از زبان دارکوب :

نه نمیخواهد که کلید بخورد
صحنه ها جلوی چشمش باله میرقصند
نه نمیخواهد که شروع کند دوباره! نمیخواهد که شروع شود
ماشین مزدا بوق میزند
نه نمیخواهد که بایستد نمیخواهد که حتی یک لحظه کات بدهد
فرو رفته در آغوش عرق کرده مرد موبلند
توی دلش  غلیان میکند حس دیرینه تهوع
نه نمی خواهد که حتی سرش را برگرداند آسمان را ببیند
آدمک لباس سبز  ماشین سبز و او که ترسیده است  از لبخندهای موذیانه آن لباس سبز
کفش های پاشنه بلند لنزهای سبز مایل به خاکستری
میخواهد که لبهایش را ببوسد
امانه!کودک حبس درونش جیغ میکشد
نه نمیخواهد که دوباره صحنه شروع شود
حوصله نورها را ندارد
باران باریده و تمام بزک ها ی صورتش در هم رفته اند
میخواهد که راه برود می خواهد که پای برهنه
بدون واهمه سردی چشمهاشان ،تیزی دهانهاشان راه برود
نه نمیخواهد که کلید بخورد

دارد دوباره شروع میشودصدایی زمزمه میکند نمایش باید ادامه یابد

اما نه! او نمیایستد حتی سرش را برنمیگرداند نگاهی به ابرهای بارور بیندازد


نمیخواهد که حتی دوربین روشن شود یا که کات بدهد
میخواهد که مرگ را صدا کند
میخواهد که لبهای داغش را با تمام وجود ببوسد

میخواهد که چشمهایش را ببند د و یک صحنه بی کات را به کارگردانی خودش به  انتها برساند
نه نمیخواهد که دوباره شروع شود نمیخواهد که کلید بخورد

میخواهد که او را آن رویای شبیه کابوس را در آغوش بگیرد 

می خواهد که ر رها شود گنگ! در خلسه پایان نمایش!

از زبان دیگران :

در اطراف خانه من
آن کس که به دیوار فکر میکند آزاد است
آن کس که به پنجره.  غمگین
و آن که به جستجوی آزادی است
میان چهار دیوار نشسته
می ایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
می ایستد
چند قدم....
حتی تو هم خسته شدی از این شعر!
حالا چه برسد به او
که
نشسته
می ایستد
نه!
افتاد

از گروس عبدالملکیان که عاشق شعرهایش هستم
 

 آن سوی دیوارهای باغ :

آنچه بر دانشگاه علامه میرود

لینک بالا باز هم خبری از علامه هست از دانشگاه من و از انچه بر آن میرود و ما کاری نداریم جز دندان بر جگر گذاشتن!

روز چهارشنبه  هفته گذشته قرار بود برنامه ای با حضور مسعود کیمیایی و جواد طوسی در دانشکده علوم ارتباطات علامه برگزار شود اما چون بسیج دانشجویی دانشکده روز قبل ساعت ۳ بعد از ظهر  یادش افتاد که آن روز بر روایت اهل سنت روز وفات حضرت زهرا ست و پخش فیلم خاک که در آن چند دقیقه ای مراسن عروسی موجود است و خوب مراسم عروسی هم با استغفرالله ساز و دهل و اینگونه آلات مانوس با شیاطین همراه است باوفات حضرت زهرا نمیخواند یعنی گناه دارد و قبیح است با نوشتن نامه ای موجبات هدایت ما و البته لغو شدن برنامه ای که یک ماه برایش زحمت کشیده شده بود

را فراهم کردند تا درس عبرتی باشد برای سایرین. جالب است که آقای شریعتی به نامه چند نفر از دانشجویان که تعدادشان به ۲۰ هم نمیرسد توجه کرده و یک برنامه که قبلا مجوز هم داشته را لغو میکند اما به نامه ای که ۲۶۰ داغنشجو مبنی بر درخواست اخراج فتحی مسوول حراست دانشکده که به دختران دانشجو فحش ناموسی داده و هنرهای جالب دیگر از خود نشان داده است هیچ توجهی نمیکند.

جالبتر از آن اینکه حتی بسیاری از دانشجویان معتقد و مذهبی نیز به این حرکت بسیج اعتراض داشتند و معتقد بودند که آنها با این کارها فقط دین اسلام را بدنام میکنند.. خلاصه اینکه فتحی هنوز در دانشکده ماست. و با خیال راحت هم در حیاط راه میرود گرچه نگاههای نفرت بار دانشجویان را به دنبال خود میکشد. باشد خیالی که هست اما این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

راستی با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

 با کینه های ته مانده، با نفرین های شبانه چه میکنید؟

 با مشتهای آسده برای انتقام،با کودکان معترض فردا چه میکنید؟

.......................................

دلم گرفت از سرخی غروب بی حاصل که سرخی نگاه تو بسی خوشتر است

بیا دستهایم را بگیر کمی از رنگهای تازه فردا در آن جاری کن

بگذار باور کنم که شاید آینده برای ما..........*

برگرفته از بیتی از شعرهای محسن نامجو

پی نوشت: این طرح تازه ایست که برای نوشتن مطالب وبلاگ ریخته ام مطلبی از خودم، مطلبی از دیگران و از آنچه میبیند و در من تاثیری بر میانگیزد اگر نظر خود را در مورد این طرح تازه بگوییید خوشحال میشم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:42  توسط بت همیشه عاشق  | 

مانتو ها متر میشوند چون اگر کوتاه باشند ممکن است سرکشی آزاد شود نگاه طغیان میکند
عینک ها نباید رنگی باشند ممکن است زندگی را زیباتر ببینی

خرمن زلفها باید سرپوش داشته باشند شاید فرهادها تیشه های

 نو بسازند و مجنون های قرن بیست و یک دوباره زاده شوند

اما با مانتوی بلندو گشاد
وبا چادر مشکی هم زندگی نمود چرا که هنوز نفس کشیدن آزاد است

 و هنوز شقایق هست و تا شقایق هست
زندگی باید کرد میتوان حتی برقع پوشید مانند زنان افغانی

و فکر کن که شاید عشق از میان برقع هاشان نیز
عبور کند شاید در خلوتگاه برقع را کمی بالا تر برد

به اندازه یک لبخند همراه یک هراس
و اگر عشق نباشد چه کسی گفته نمی توان زندگی کرد میشود

سنگ بود بی هیچ احساسی سنگ فخر نمی فروشد سنگ زندانی نمیشود

زندانی نمی کند سنگ عاشق نمیشود گریه نمیکند گریان نیز نمیسازد سنگ دلش نمی گیرد دل ندارد که بخواهد دلی ببرد به  رودخانه نیز نگاه نافرم نمی اندازد
سنگ آزاد آزاد است درد کوتاه کردن مانتوها نیست درد این نیست

 که همیشه بترسی تو را با دوست غیر هم جنست بگیرند چون زندگی بی عینک رنگی هم ادامه دارد راه خودش را پیدا می کند
درد این است از کنار هم میگذریم بی اعتنا و ساکت از کنار هم میگذریم و

در کنار هم راه نمی رویم
از هم دور می شویم و نمی اندیشیم شاید حرفی داشت حرفی نداریم و فریادهایمان را در قفس سکوت حبس نموده ایم نمیتوان اینگونه زندگی کرد چون ممکن است

 نفس را نیز در سینه حبس کنیم ممکن است نفس ها یادشان برود بالا بیایند ممکن است شقایق ها بمیرند درد ما هستیم که گم شده ایم درد اوست که با چادر مشکی اش فرمان میراند و شوخی تاریخ را از یاد برده است. آخ تاریخ تاریخ لعنتی کاش شوخی هایت را لحظه ای بر باد میسپردی ............


پی نوشت:عکسها از نیوشا توکلیان و سایت مریم مجد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:38  توسط بت همیشه عاشق  |