تبليغاتX
باغ مخفی

باغ مخفی

بارانی باید تا سرود دلتنگی پاک شود آی باران........

علفزاز

       با موهای سبزٍ ژولیده در باد

کوه

      با موهای قهوه ایِ یکدست

رودخانه

    با گیره های سرخِ ماهی

                                  بر موهاش

 

هیچکدام را ندیده

حق دارد نمی خواند

                        این پرنده ی کوچک

 

تهران کلاه بزرگی ست

که بر  سر زمین گذاشته ایم

از گروس عبدالملکیان

چند روزی در جنگلهای شمال به سر بردم.دیدم این نوشته همخوانی خوبی دارد با لحظاتی که گذراندم.کتاب پرندگان اثر تاریه وسوس را هم خواندم.در مورد آدمی ست به ظاهر ابله و وابسته به خواهرش و ناتوان از امرا معاش.اما او حرفهایی مزند که دیگران عمق آن را نمیفهمند یا از بیان آن عاجزند.او در جایی از کتاب میگوید


 سعی کن آن باش که هستی. و من فکر میکنم که همه ما تقریبا اینو فراموش کردیم.به هر حال ارزش خوندن را داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:29  توسط بت همیشه عاشق  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:38  توسط بت همیشه عاشق  | 

1.توی فال قهواه ام آمده بود به طرز معجزه آسایی به هدفم میرسم.

کاش تو هم مانند این فالهای قهوه اینقدر مهربان بودی ای ............

2 .نه برای دلتنگی جایی نیست.زندگی وقتی برای این چیزها ندارد. و عشق شاید وقتی دیگر

3 .مثل حس 19 20 سالگی ام میشوم گاهی.انگار یادم رفته باشد بالهایم را دزدیده اند.

4 .اریک امانوئل اشمیت همیشه خوب است.عشق لرزه اش نیز دوست داشتنی بود.

5 .فیلمهای شاد میبینم گاهی.شاید که برای لحظاتی یادم رود که اینجا زندگی میکنم. و خیال تنها چیزیست که در طول قرون و اعصار مرهم رنجهامان بوده است.

6 . میروم سر کار و پرونده ها را ورودی اطلاعات میکنم..توی این پرونده ها از غصه ها نیز زیاد یاد میشود.انگار با آنها زندگی های گذشته شان را ورق میزنم و گاه چه تلخ است.حرفهای جانبازان............گله مندیهای کارگران از وضع شرکتهای خصوصی.......و اگر باز بگویی  عشق خواهم گفت شاید وقتی دیگر......شاید.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:16  توسط بت همیشه عاشق  | 

در چند روز گذشته به طرز عجیبی خسته و بی حوصله بودم.سه شنبه بود که دلم هوای کمی شادی و یا صحبت با کسی را داشت اما کسی را نمییافتم و یا اصلا حرفی انگار نداشتم.خلاصه که سرگردان در خیابانها راه رفتم

در حالی که بغضی نترکیده در گلویم مانده بود.کیسه  محتوی ظرف غذایم در دستهایم  و کیف سنگین کارم روی دوشم.

پاهایم درد گرفت اما بغض هنوز وجود داشت.

دلم هوای دریای شمال دارد. و یا جنگلهایش را

دلم هوای از ته دل خندیدن از سر سرخوش را دارد.

شاید که یادم برود که هر روز در روزمرگی بیشتر غرق شده ام.شاید یادم رود چه ظلکها که رفت بر من و مرمان کشوم.

اما نه مگر میشود 23 خرداد را فراموش کرد؟

صبح 7 صبح از خواب بلند شدم برای اماده شدن امتحان اف سی ای نتایج را توی تلویزیون دیدم و تشنج تمام بدنم را فرا گرفت.

قرص ارام بخش خوردم و امتحان دادم. از اموزشگاه که امدم بیرون دیدم موتور سوراران چماق به دست دنبال مردم کرده اند و انها را میزنند.

نه مگر میشود ان اتوبوس اتش گرفته در وسط میدان ولی عصر را فراموش کرد؟

مگر میتوانم فراموش کنم که وسط خیابان گیر کرده بودم و مردی مرا به خانه رساند در حالی که به شدت ترسیده بودم و او با ناراحتی میگفت خانم نترسین من که خفاش شب نیستم.و من دیگر باور نداشتم که ادمهای خوب هم پیدا میشوند.

مگر میشود فراموش کنم که مردی توی اتوبوس گفت مطمین باشین همه سرو صداها تا دو روز دیگر میخوابد و حالا ما فقط 50 کشته و هزار زندای در زندان و هزاران خانواده نگران داریم.

نه ...........ان روز تازه اغاز راه بود و ما هیچ یک خودمان هم باور نداشتیم و من شکهای دختر جوان را توی اتوبوس فراموش نمیکنم.

اف سی ای را هم قبول شدم و باورم نمیشود که دو ماه گذشت.درست دو ماه از ان روز گذشت

باورتان میشود درست دو ماه گذشته است.

دلم هوای دریای شمال را دارد بسیار بسیار.............

همین یک دانه شعر مرا عاشق کارهایش کرد


منبع: اعتماد ملی

بر آب‌ها دست مي‌كشم
بر پوست درختان
بر سنگ‌ها، صخره‌ها، علف‌ها
بر آن چيزها كه در خيال من است و
اكنون اينجا نيست
پاهاي ورم‌كرده‌را
بر كف سيماني مي‌سايم
لكه‌‌هاي خون را
از جداره ناخن‌ها بيرون مي‌كشم
و چهره از ياد رفته‌ام را
در پياله‌اي آب مي‌نگرم
كه در خاطره‌هاي من هست و
اكنون اينجا نيست
بايد به ياد بياورم چهره خود را
بايد به ياد بياورم صداي زنم را
بايد با دخترم براي راهپيمايي فردا قرار بگذارم
بايد زير و بم صداي كسانم را مرور كنم
بايد اين خرچنگ را از گلوي خودم بردارم
بايد حنجره‌ام را از اين كرختي خلاص كنم
بايد آواز بخوانم، فرياد برآرم، جيغ بكشم
بايد در اين مربع كوچك
تا مي‌توانم ضربدر (×) بزنم
بايد نام خودم را
نام كسانم را
نامه دخترم، زنم، پسرانم را
بايد نام بقال محله، خيابان‌هاي شهر،
پارك‌ها، كوچه‌ها، كافه‌ها، كتابفروشي‌ها
بايد تمام نام‌هاي روبه فراموشي را
روزي هزار بار تكرار كنم
بايد به ياد بياورم «من»‌ام را
بايد به ياد بياورم لبخندم را
بايد به ياد بياورم ليوان را، ملافه‌را،
چاي صبح را، نان برشته را
كتاب را، روزنامه را، خودكار را
بايد به ياد بياورم
بايد به ياد بياورم
من انسانم
تكرار مي‌كنم شلاق تكرار مي‌كنم شلاق
انسان
شلاق
انسان
شلاق
انسان
من انسانم!
بايد به ياد بياورم!

10/5/1388حافظ موسوی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 13:1  توسط بت همیشه عاشق  | 

نترسون باغ و از گل نترسون سنگ و از برف نترسون ماه و از ابر نترسون کوه و از حرف نترسون بيد و از باد نترسون خاک و از برگ نترسون عشق و از رنج نترسون ما رو از مرگ

نه تير و دشنه نه دار و زندان ستاره ها رو از شب
نترسون

چه ترسي داره بوسه بر لب خونين آزادي ؟

چرا وحشت کنم از عشق چرا برگردم از شادي !

از اين خاموش تا خورشيد چه ترسي داره پل بستن

از اين سرچشمه تا دريا خوشا شکستن و رستن
نترسون عاشقا رو از این کولاک تاراج

به خاک افتادن از عشق پرو بال به معراج

نه تير و دشنه نه دارو زندان ستاره هارو از شب
نترسون

کجا پروانه ترسیدن حریر شعله پوشیدن

کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن

از این شب کوشه خاموش از این تکرار بی رویا

سلام ای صبح آزادی سلام ای روشن فردا
نترسون باغ و از گل نترسون سنگ و از برف نترسون ماه و از ابر نترسون کوه و از حرف نترسون بيد و از باد نترسون خاک و از برگ نترسون عشق و از رنج نترسون ما رو از مرگ

نه تير و دشنه نه دارو زندان ستاره هارو از شب
نترسون
............................................................................................
پی نوشت: 160 نفر از هموطنانمان در حادثه سقوط هواپیما از میان ما رفتند از میان انها تمامی جوانان جودو کارمان که میتوانستند افتخار افرین باشند و نماینده مجلس ارامنه  که روانپزشک بسیار حاذقی بودو عبدی یمینی که هنر مند است را از دست دادیم. در ارمنستان و ترکیه عزای عمومی اعلام شد اما مسوولان ایران عزای عمومی اعلام نکردند هیچ دست از ارباب روسی شان نمیکشند.کاش انها که هنوز فکر میکنند حکومت ایران دست نشانده و بنده امریکا و انگلیس نیست و این یعنی پس جوانان مملکت را هم کشت عیب ندارد با خود فکر میکردند ایا واقعا میدانند در ان پشت پرده چه خبر است/
و من نمیدانم این فغان و فریاد از اینهمه ظلم را به درگاه چه کسی باید برد

پینوشت دوم:این لینک تلخ حرفهای مادری که پسرش بوسیله دیکتاتورها از بین رفت را بخوانید
اما این لینک را که دیدم کمی شاد شدم

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:23  توسط بت همیشه عاشق  | 


 

سهراب جان

دیر نیایی مادر

که به در چشم من مننتظر است

چه کسی‌ بود صدا زد سهراب

کفش‌هایم را بیاور

میهنم منتظر است

چه صدایی بود که گفت برخیز

چه ندایی بود که گفتا منشین

کفش‌هایم را بیاور

کشورم منتظر است

دست‌ها همه سبز

سبز در سبز

لب‌ها همه خندان

چشم‌ها همه  شادان

در بهاران، بهارانی دگر است

راستی‌ مادر

کفش‌هایم را بیاور

دوستم منتظر است

کوچه‌ها تنگ از بوی بهار

من که سبزم

تو که سبزی

همه سبزیم

از این بوی بهار

چه کسی‌ بود صدا زد سهراب

کفشهایم را بیاور

جهانی‌ منتظر است

دوستان، لختی درنگ

پیراهن سبزم چه شد؟

سر بند سرو رنگم کجاست؟

کفش‌هایم را بیاور

آزادی منتظر است

سهراب جان

دیر نیایی مادر

که به در چشم من منتظر است

چه کسی‌ بود صدا  زد سهراب

کفش‌هایم را بیاور

به خدا مادر

نگاه کن آنجاست

ندا منتظر است

پی نوشت:این لینک را بخوانیدو

این لینک تلخ تر را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:42  توسط بت همیشه عاشق  | 

دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد            

بابا ستاره ای در

هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست         

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت                

رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد
روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید                

زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند                     

گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد            

نادر!  ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت          

بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است            

 اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی             

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد


کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید                

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

 

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی               

بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد 

و

گیرم در باورتان به خاک نشستم
وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان
زخم دار است
باریشه چه می کنید
گیرم بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که میزنید
گیرم که می کشید
گیرم که می برید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:10  توسط بت همیشه عاشق  | 

من ان دختر دیگر را از توی اینترنت یافتم. که ورودی عمران 80_81 است. گاهی بهش فکر میکنم. و اینکه چه طور ادمیست الان که عصبی شده ام دارم فکر میکنم ان یکی همنام دیگر ایا ناراحت میشود از وضعیت موجود. ایا غصه میخورد. ایا تونسته کار پیدا کنه و از زندگیش راضی هست؟

ایا ازدواج کرده. ایا زندگی رو دوست داره. ایا مثل من صورت و جثه کوچکی داره.

و ناگفته نماند که بعضی وقتها ناراحت میشوم از اینکه وجود دارد.

نارحت میشوم از اینکه که من تنها اسم و فامیلیه موجود در اینجا نیستم.

حالا فکرش را بکنید یکی با اسم و فامیلی ندا اقا سلطان وجود داشته باشد (یکی دیگر که گلوله سینه اش را ندریده)و شباهت اندکی هم داشته باشد و بیاید بگوید که همه اش دروغ بود.

خلاصه که دنیای عجیبیست

و کلا من قاطی ام

خدایا کجایی.حالا دیگه گرد و غبار هم میفرستی؟

یعنی تو هم؟اره؟

سرریز کرده این پاییز .

برف با لکه های نارنجی

بهار با لکه های زرد


 

فصل ها می گریزند

و خورشید

که هی غروب می کند

                      خرداد را پر از خون کرده.

ما

سراسیمه فرار می کنیم

و کوچه های بن بست

                           که آن قدر زیبا بودند

                            این قدر ترسناکند

از گروس عبدالملکیان

تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند
......
خاکستر تو را
باد سحرگان
هرجا که برد
مردی زخاک رویید

از شفیعی کدکنی.برای انها که نیستند که این روزها را ببینند و نمیدانم ان بالا ها میبینند و میلرزند یا نا.

این شعر در متن نامه علیرضا بهشتی به شهید بهشتی(پدرش)امده بود

خدایا کفر نمی‌گویم
پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی‌‌آنکه خود خواهم، اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دكتـر شريعتـی

این را هم در وبلاگی دیدم خوشم امد اینجا گذاشتمش.فکر کنم به حال و هوای این روزها خیلی بخوره

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 22:14  توسط بت همیشه عاشق  | 

قلم توتم من است،

امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاك من است، صليب مقدس من است.

در وفاي او، اسير قيصر نمي شوم، زر خريد يهود نمي شوم، تسليم فريسيان نمي شوم. بگذار بر قامت بلند و راستين قلمم به صليبم كشند، به چهار ميخم بكوبند، تا او كه استوانه حياتم بوده است، صليب مرگم شود،

شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند كه به نامجويي بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند كه به كامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زر بداند و زور بداند و تزوير بداند، كه امانت خدا را فرعونيان نمي توانند از منمن خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي توانند از من ربود. . .

گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از . . . هر كسي را، هر قبيله اي را توتمي است، توتم من قلم است.قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است، قلم وديعه عشق است، هر كسي را توتمي است،

و قلم توتم من است.

و قلم توتم ما است.


و تو ای دیکتاتور بزرگ که داری از ترس قلمهای ما بر خود میلرزی گیرم که اعتماد ملی را بستی

با قلمهای ما چه میکنی.در عصر ارتباطات و غوغای وبلاگها و سایتها با اینهمه قلم و فریاد چه خواهی کرد؟

دلم خیلی برایت میسوزد.قداستت شکسته شده است و تو هر روز بیشتر تیشه بر ریشه خود میزنی

و این ظلم  تو پایدار نخواهد ماند.همچنان که در طول تاریخ نمانده است.من مطمینم و به قول ان بزرگ انسان

و من ان روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم

بیانیه شماره 9 میرحسین موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:23  توسط بت همیشه عاشق  | 

گرچه من به شدت سرخورده ناامید و نگران هستم

اما این خشم چند روزه را از یاد نخواهم برد

و ما همه از هر عقیده و مسلک و باور یادمان نخواهد رفت انچه در این چند روز رفت و میرود

من ندا را که دیروز کشتید که به نظر میرسید هم سن و سال من باشد یادم نخواهد رفت

ما باتوم هاتان را از یاد نخواهیم برد

ما انها را که کشتید از یاد نخواهیم برد

من جمعیت عظیم امیدوار دوشنبه چهارشنبه پنجشنبه را از یاد نخواهم برد

هیچ کس از یاد نخواهد برد

و تو ای ظالم ای دیکتاتور یادت باشد که این روزها در حافظه همه ما و تاریخ این کشور ثبت شده است

یادت باشد که از هر مقام و مسلکی که باشیم یادمان نخواهد رفت که تو .شمایان بنده دیکتاتوری و ظلم هستید و نه هیچ چیز دیگر

و آن خدایی که شما میپرستید یا دروغ است یا از جنس خدای ظالمان و

ما ان خدا را نه باورر داریم و نه میپرستیم

و حتی اگر خدایی نباشد

در طول تاریخ هیچ ظالمی باقی نمانده تا به ابد

همه تان رفتنی هستید و با خفت و خواری خواهید رفت

گیرم که میبرید

گیرم که میکشید با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

دیکتاتورها بدانند هر چه قدر که قدرت با انهاست با ما صداقت و راستی و حق است

حالا نامش را میخواهی بگذار خدا.میخواهی بگذار قانون نانوشته طبیعت

که به هر حال با ماست

و شما به هر حال شکست خورده اید.

و خودتان هم خوب میدانید

طنابی که به ان چنگ زده اید

از همان اول هم تقلبی بوده

یادت باشد.یادتان باشد یادمان نخواهد رفت

پی نوشت : هی صدای موتور می اید توی کوچه های اطراف خانه من و ایضا اطراف خانه دوستم.  9 شب به بعد.تو چه قدر ترسویی دیکتاتور.چه قدر دل ادم میتواند بالقوه و بالفعل برایت بسوزد

پی نوشت بعدی:یعنی هنوز خدا هست؟هنوز دعا کنیم؟هنوز؟دلم گرفته عجیب.تلویزیون دیکتاتور خودش گفته دیشب 10 نفر کشته شدند.تو این چند وقت چه قدر ادمها کشته شدند؟کاش یک سری از ناظران ساکت یک غیرتی نشان میدادند یک زمانی.



+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:0  توسط بت همیشه عاشق  | 

فقط اینجا اینارو نوشتم  چون که بعد تمام اشکهایی که ریختم و جیغ هایی که زدم باز هم اروم نشدم

و دیگر هیچ کس هم نبود بخوام حرفمو بهش بزنم

من تو زندگیم اشتباهات زیادی مرتکب شدم.توجیهشونم نمیتونم بکنم

یکی از بزرگترینشون حرف از این ور به اون ور بردن بوده.

همیشه بعدش پشیمون میشدم.خیلی زیاد.

حالا این بلا سرم که میاد میفهمم که چقدر بده و این ارو باید ترک کنم.

اما بدیش اینه که این بلا از طرف کسی سم اومده که یه زمانی به خاطرش خیلی سختی کشیدم.

بدیش اینه که یکبار دیگه هم از اون ادم خوردم و باز درس عبرت نگرفتم.

من کی یاد میگیرم که از تجربیات گذشته استفاده کنم؟

من کی یاد که به هر ادمی هر حفی رو نباید زد؟

من کی یاد میگیرم که وقتی یکبار از یه ادم ضربه دیدی.دیگه حواستو جمع کن؟

اما از همه اینها بیشتر انچه مرا داغون میکنه اینه که من اون همه وقت. وقتمو پای کی تلف کردم؟

و چرا؟چرا؟چرا؟و کاش اون موقع ها تصمیمی که میخواستم بگیرمو عملی میکردم.

هر کسی لیاقت دوستی را ندارد و من این را نمیفهمم.مگر انکه رم به سنگ بخورد.

دلم خیلی درد میکند.روحی و جسمی.عصبی که میشم اینطوریه دیگه

پی نوشت: میگذرد.فقط امیدوارم یادم نره

پی نوشت: میشه سوال نپرسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:39  توسط بت همیشه عاشق  | 

هی دختر کی یاد میگیری پس که از کاه کوه نسازی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که کمی قوی تر باشی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که به تنهایی عادت کنی ؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که زود به ادمها اعتماد نکنی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که روی اهدافت متمرکز شوی و بیراهه نروی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که برنامه ریزی داشته باشی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که ادمها را قضاوت نکنی و راجع به زندگیشان نظرات فیلسوفانه صادر نکنی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که زمان همه چیز را حل میکند و یک سری مسایل را باید رها کرد؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که از زندگی و هر لحظه اش لذت ببری؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که..............................

پی نوشت:خطابه ای به خودم

پی نوشت:اینکه دلم میخواد با یکی حرف بزنم.اما نمیدونم کی.اینکه اصلا نمیدونم چی بگم.ااینکه اگه به کسیم زنگ بزنم حرفمو نمیزنم.اما باز هم به خودم میگم. همینه دیگه بهش عادت کن.اینکه ولی یه نموره دلم بگیره و یه دونه اشک بریزم که دیگه اشکال نداره/داره؟

اینکه دلم میخواد حرفامو به کسی که ازش هنوزم ناراحتم بزنم اما نمیزنم.

اینکه سر خودم با درس گر م کردم اما باز همش شبها یه حس ناراحتی دارم

اینا مواد مهمی نیستن نه؟

بهتره بهشون فک نکنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط بت همیشه عاشق  | 

باران میبارد.

دلتنگی من سر از خاک برون میاورد یواش.یواش.نرم با حوصله وصبر

شاید به خاطر سندروم احمقانه پیش از یک اتفاق ماهیانه است

شاید به خاطر ابرها که انگار از دلتنگی تمام زمین دارد میبارد

باران میبارد

صدایش زیباست

من گریه ام نمیگیرد اما

دلم هوای صحبت با کسی را دارد

باران میبارد

حالا نمیشود کمی بیشتر زیر دوش بمانم؟

حالا که باران امده؟

به یاد کودکی که یک ساعتی را زیر دوش میماندم و خیال پردازی میکردم

رویم نمیشود این وقت شب به کسی زنگ بزند

و این وقت شب به عقل کسی نمیرسد من دلم گرفته که به من زنگ بزند

باران میبارد

پی نوشت:شعر نبود قطعا. درد دل بود دقیقا

پی نوشت :یک شعر از اون قدیمها . با گفتن نظراتتان  د ل مرا شاد کنید

در خیابان هایی که راه میروم
ماه نا زیباست...ستارگان کم بنیه اند
آدمی ناپیداست
در خیابانهایی که راه میروم
هوا را نسیمی نا میمون به غبار یاس آلوده کرده است
و درختان سر بر افراشته بر ابرهای تیره اند
در خیابان هایی که راه میروم
سخن از گرانی تاکسی و صف های طویل شیر است
و مانکنهای خوش لباس پشت شیشه ها با بی شرمی دلربایی میکنند
و کودکانی تمنای بی جای باران از آسمانی خسیس دارند
در خیابان هایی که راه میروم
لامپ سبز چراغ راهنما سوخته است
و روی دیوارها پاسخ انشای همیشگی معلم نهفته است
در خیابان هایی که راه میروم
دختران گیسو کمند با گونه های رنگین تر از انار,چشمانی پر رنگ تر از پر کلاغ
در پی بسترهای بی بامدادند
در خیابان هایی که راه میروم
پیرمرد تار به دست ترانه هایش را از یاد برده است
یا چه میدانم شاید روزی/شبی باد آنها را در جوی خیابان انداخته است
در خیابان هایی که راه میروم
پاها راه می روند.دست ها در جیب اند
سرها ولی گم گشته اند
در این خیابان ها جز دودهای آزاد و ماشین هایی  که حسرت زیر گرفتن دارند چیزی نیست
کجای این همه راه های پر فریاد و خاموش ایستاده ای؟
در کنار کدام ایستگاه قرار دیدار؟
در پای کدام درخت بی برگ....تا سر بر شانه های دل گرفته ات گذارم
و در خلوت کوچه ای یاد بوسه ای تازه سازم
در خیابان هایی که راه میروم کجا ایستاده بودی
به یاد نمی آورم
......................................................................

83/7/25

 و غر:۵ سال گذشته.۵ سال و من نوشته های بعدی ام چند تایی بیشتر نیستند. این ۵ سال چرا گذشت؟من کجا بودم. نوشته های چه شد و من از همه چیز عقبم

پی نوشت روزهای اینده :موبایلم را در نمایشگاه ازم دزدین و تمام شماره هایم و عکسهایم را از دست دادم.خیلی ناراحت شدم.دعا کنید بتونم هر چه سریع تر یه دونه گوشی گیر بیارم.بی موبایلی خیلی سخته.در حال حاضر که آه در بساط ندارم. حتی بساط هم ندارم

پی نوشت دردلانه و روزهای بعد بعد:بگویم دلم شکسته است؟بگویم چقدر احساساتم به بازی گرفته شده و چقدر روحم خسته شده.؟نه نگو صنم. نگو.میگویم و باز پشیمان میشوم.عیب نداره دیگر نگو.نگو گفتنش فاید ندارد دیگر.فراموش کن برای خودت هم بهتر است.

گاهی یه حرفهایی دل ادمو خیلی میشکنن. اما من تحمل میکنم  چیزی نمیگم.اما چرا هی میگی.چرا هی سرکوفت میزنی.من گاهی دیگه نمیتونم.از تظاهر به دوست داشتننت خسته شدم.دیگه تحمل عصبی شدن ندارم.تروخدا بس کن این همه را. من ان که تو میخواهی نیستم. انگار کن من اصلا نیستم.

از .........من................بکش................بیرون..................

انقدر دلم برای موبایلم تنگ شده که حد ندارد.

نگران امتحان ۲۳ خردادم هستم. دعا کنید

قرار نیست دیگر دارکوب باشم.از اول هم نمیدونم  چرا این اسمو رو خوم گذاشتم.یعنی اصلا این اسمو من نگذاشتم.حالا میبینم که هیچ وجه مشترکی بین من و دارکوب نیست.حالا دیگر خودمم. بت همیشه عاشق ترجمه ایست از معنی اسممو یادی از دوران نوجوانی. ان زمانی که دلم میخواست هر روز و همیشه عاشق باشم.و اگر بخواهم چیزی باشم همین بت همیشه عاشق است.میخواهم خودم باشم. از امروز برای همیشه...........

داستان ها دارد این بت همیشه عاشق سر فرصت تعریف میکنم.اما باغ مخفی با بت همیشه عاشق شروع شد. یک روز صبح که به بانوی گلهای راز گفتم و.............بعدا میگویم حتما

تروخدا اسم منو تو لینکهاتون تغییر بدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط بت همیشه عاشق  | 

نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پياله و پروانه از پسين،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که اين کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است
.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت.
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همين روزها برمی‌گرديم
پرده‌های پوسيده‌ی پرسوال را کنار می‌زنيم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می‌دهيم
که آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار

باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست
.


ستاره از آسمان و باران از ابر،
ديده از دريا و زمزمه از خيال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد؟


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که فانوسِ خانه شکسته و
کبريتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گريه‌اند،
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار،
روزنی روشن از رويای شبتاب و ستاره روييده است
سرانجام روزی از همين روزها
ديده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دريا می‌آيند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.


حالا بگو که فرض
سايه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌ايد،

با روياهامان چه می‌کنيد!؟

پی نوشت: میخواستم این شعر را در ۳۶۰ بگذارم اما دیدم اینجا جای مناسب تری است.من قول داه و میدهم که به زودی مطلبم را راجع به کتاب گل صحرا بنویسم. شما هم یادآوری کنید

پی نوشت چند روز بعد:اگر دلتان میخوهد چخوف را دوست داشته باشید مرغ دریای او را بخوانید. اثرهای دیگرش من را که دلزده کرد

و عشق ........آیا درست است که تمامی عمر را در ارزوی عشق نافرجامی که میتواند زاده تصادفی باشد به هدر دهیم.این شخصیتهای چخوف چرا اینطورین خوب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:24  توسط بت همیشه عاشق  | 


now its raining and I  like the sound of it

when i was a teenager i really like the rain

I was crazy about it

I have a poem about rain

maybe one day i publish it here

some time rain make me depress

and some times when its raining i feel like i can erase my mind from all the darkness

all the darkness which bothers me a lot

last night i watched a movie

that was (the etternall sunshine of a spotless mind

It has a wonderfull idea

erasing some body with the whole memories from your mind

now i really want to erase some body of my mind

you know ,you should watch this movie

it is awsome

have u ever erased some body from your mind

some times you should do it

but i should admit that iits so hard

but if you think its necesey to erase any one

do it

.watch the movie and you,ll understand what i mean

i really search for a love that nothing can erase it.

but how.where.when i don,t know

\whats your idea

............................................................................

how happy is the blamless vestal,s lot

the world  forgetting by the world forgot

eternal sunshine of a spotless mind

each prayer accepted

and each wish resigned

..quotation in the movie..

............................................................

You can erase someone from your mind

 Getting them out of your heart is another story

.........................................................

and  I need your loving like the sunshine

where are you?


see this

http://teragedy65.blogfa.com/post-76.aspx



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:6  توسط بت همیشه عاشق  | 


دیدین بعض وقتها وقتی به چیز کوچکی که میخواستین فوری رسیدین تو دلتون (یا بلند)میگین کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم.حکایت منم همین شد البته فقط راجع به قسمت اول.چند روز بیش تو شهر کتاب راه میرفتم . قسمت سفال و کارهای هنری را نگاه میکردم که  یک خانم با لباس سنتی که جدیدا به عنوان مانتو میبوشند از کنار من رد شد.همان موقع تو دلم ارزو کردم کاش منم از این لباسا داشتم و به جای این مانتوهای مسخره تنم میکردم.اما میدونستم که من بولشو خودم که ندارم(البته گران نبودها.ولی من دارم بولهامو واسه یه برنامه خاصی جمع میکنم) و مادرم هم از این لباسها شاید خوشش نیاد و همان موقع بیخیال قضیه شدم و بعد هم کتاب مرغ دریایی چخوف را خریدم و امدم بیرون(ول میدم بخونمشو به زودی راجع بهش بنویسم)

خلاصه جمعه که شد مامانم با خاله جانم در حال صحبت بودند که صحبت به جمعه بازار میرسد.

مامان:بریم یه دفعه جمعه بازار. از این مانتو ترکمن ها که مدل کیمونویی هم هستند داره.  صنم خیلی از این مانتوها خوشش میاد

خاله: (من از کجا بدونم فال گوش که وای نایستاده بودم)

مامان: ا راست میگی. میدون تره بار فرمانیه طبقه بالاش از این مانتوها داره من دیدم.

خاله : احتمالا :غزل هم یه دونه خریده .....تومن خیلی خوشش اومده

مامان:اره امروز برم ببینم چه شکلی........

من: اره مامان. بریم. تو دلم (وایییییییی)

خلاصه آماده شدیم و بس از سه بار گوش کردن به حرف بدرم که میگفت از کدام راه بروید راه افتادیم و مادرم هم از همان راهی که خودش دلش میخواست رفت

وارد مغازه شدیم وای که چه مانتوهای رنگ و وارنگی داشت. دوختشونم خوب بود. بالاخره بعد از دو ساعت صرف وقت در مغازه .یک سارافون سنتی شاد خریدم بایک عدد بلوز به غایت قرمز برای زیرش . و یک عدد شال قرمز و صورتی و یک بلوز سبز هم برای اینکه با سبز هم ست کنم. ولی با قرمز خیلی خوب میشه.من عین این دختر روستایی ها میشم که تاه عاشق شدن. اما به هر حال با شال و شلوارجینی که زیرش میبوشم  وکفش ادیداس کثیفم که باید بشورمش میشه یه لباس نیمه سنتی نیمه مدن.

به کفش اسبورت عادت دارم ولی شاید براش یه صندل خوشگل هم خریدم.به هر حال با این لباس حس میکنم که دیگه به اجبار مانتو تنم نیست. چون اینو خیلی دوس دارم . خیلی شاده و به من احساس متفاوت بودن میده-یه جور احساس هنرمندانه هم بهم میده.جون میده واسه تیاتر شهر و تالار وحدت

این لباس از اون لباهایی هست که اگه خارج از این مملکت زور و اجبار هم میرفتم تنم میکردم منتها بدون شلوار و شال. و با یه دونهه از  این صندلهایی که بندش تا رو ساق با بسته میشه.

به هر حال فروشنده خانم مغازه خیلی با صبر و حوصله بود که ما را دو ساعت تحمل کرد و تازه تخفیف هم داد.ایشاللله مشتریهاش زیاد شن.(روی بیشخون مغازه بر مانتوهای شده بود که من و یک مشتری دیگر  خواسته بودیم فقط نگاه کنیم.)

وقتی از مغازه با همون لباسهایی که خریده بودم امدم بیرون همه منو یه جوری نگاه میکردن.منم عین بچه های ۷ -۸ ساله راه میرفتم و خندان بودم (مادرم خندان نبود حرص میخورد که ۲۳ سالته این کارارو نکن)

دم ماشین مادرم از خانمی که داشت سوار ماشین خودش میشد برسید به نظرتون اینو این شکلی نمیگیرن؟

خانمه هم گفت چرا بگیرنش لباس به این شادی. باید از دیدنش لذت ببرن.بعد هم امد طرف من  گفت ببوشو بگو ما هستیم.

حالا این ما هستیم یعنی چه؟رو در و دیوا ر خیلی خیابونها نوشتن. من همیشه بوده ام. اما چگونه بودنم همیشه یکی نست. گاه بوده ام و در حالت خمودی و گاه شاد و با انرزی. گاه خسته . گاه بیدار اما منزجر.

به هر حال من از اینکه اروی کوچکم بر آورده شد خوشحالم و همینی هم که از خدا خواستم خوب است. چیزهای دیگر باشد برای روزهای دیگر و خدا هم کمی استراحت کند

بی نوشت: دختر جان مگر قرار نبود صبح که بیدار میشی مثل بچه خوب    صبحانه بخوری و بعد برای امروزت برنامه ریزی کنی و در وقت فراغتت بیای بای نت؟هی میگی از فردا . این فردا هیچ وقت نمیاد و تو (اگه اینجوری بیش بری تا ابد به هدفهات نمیرسی.حالا حرف گوش نکن)

بی نوشت ۲ :به این وبلاگ سرزده و حتما نظر خودتان را بیان کنید. به خصوص  اقایون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:0  توسط بت همیشه عاشق  | 

در این لحظه که از زور استرس و اضطراب تمام دست راستم درد میکند و به زحمت قادر به غذا خوردن هستم.

در این لحظه که حتی نوشتن آرامم نمیکند  وحتی گوش سبردن به هیچ اهنگی از اظطرابم نمیکاهددلم بدجوری هوس آغوش یک مرد را نموده است که با تمام وجود  لبهایش را ببوسم ودستش را دور شانه هایم حلقه زند( البته اگر خوش قیافه و خوش هیکل که باشد چه بهتر)

و چه بهتر که بعد نابدید شود. چون حس میکنم که این حس همین حالا و ناگهانیست و روزهای دیگر حتی حوصله حرف زدن با او را هم نخواهم داشت.

ولی در این لحظه بدجوری دلم هوس این چیز بی تربیتی را دارد.

دلم میخواهد همین دست راستم را توی دستانش بگیرد

موهایم را نوازش کند

و با انگشت سبابه اش روی بوست مضطرب صورتم دست بکشد.

دلم میخواهد انقدر لبهایش را ببوسم که و در آغوشش بگیرم که از حال بروم.

ببخشید دیگر دلم است تربیت و این چیزها حالیش نمیشود.

باید ادبش کنم میدانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:50  توسط بت همیشه عاشق  | 

۱ .من به کمک نیاز دارم.زیرا از صبح امروز افسردگی نافرمی به همراه سردرد خفیفی مرا در بر گرفته است. و من خیلی دلم میخواهد گریه کنم اما نمیشود. خیلی دلم میخواهد بخوابم اما خوابم نمی اید.حوصله کتاب خواندن ندارم.و حوصله فیلم دیدن

۲ .دیروز سیزده به در خیلی خوش گذشت. بعد از ۴ سال یک سیزده بدر حسابی داشتم و جاتان خالی کلی سبزه گره زدم.فک میکنید امسال شوور گیرم بیاد؟ها؟

۳ .درست دیروز صبح ساعت ۶ صبح به جای اینکه بیدار شوم وکارهایم را بکنم و به محل قرار برسم داشتم تصور میکردم که مادر و بدرم در یک تصادف مرده اند و حت روزهای بعد از آن را هم تصور کردم.کلی گریه کردم.دیشب هم بد خوابیدم. من رسما دیوانه ام.تا حالا بیش از ده دفعه مرگ مهتاب.بدر و مادرم. خودم و چند نفر دیگر را تصور کردم و گریه کردم.به نظر شما وضعیتم خیلی حاد است؟

۴ .من درس نخواندم و کلی اضطراب دارم.کلا یک اظطراب نافرمی راجع به آینده دارم.

۵ .قبلا ها خیلی حسودیم میشد به آنها که اکیبی میروند این و اونور خوش میگذرانند.حالا که خودم این اکیب را دارم. دلم یک اکیب میخواهد که اهل شعر و اینها باشند.بعد غصه ام میگیرد.من خیلی دیوانه ام نه.انگار همیشه باید از یک چیزی ناراضی باشم.

۶ . من بزرگ شده ام. ۲۳ سالم شده.من دارم بیر میشم زمان داره میگذره.یک روزی میرسه که من دیگه جوون نیستم. این خیلی غم انگیز و اعصاب خرد کنه.

۷ . یک روزی میشه همه دور و بریام میرن سر زندگیشون اما من عاطل و باطل موندم.میدونم.

۸ . اما دیروز خیلی خوش گذشت. چرا امروز اینجوریم نمیدونم.مدتها بود به این حالت دچار نشده بودم. کمککککککککک

۹ . همه اینها از عوارض مصرف شیشه است.( سام این را توی دهان من انداخته و شده تکه کلامم.الیاس میگفت اینو انداختی تو دهن دخترا .بعد مامان باباشون شاکی میشن.)

۱۰ . زاستی قرار است خط جمال آباد را من شیشه بخش کنم و خط ولنجک را هم مهتاب. کسی مشتری نسیت؟شیشه ها را هم توسط ساندویچ هایی که الیاس درست میکند بخش میکنیم

۱۱ .من دلم اس ام اس میخواد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط بت همیشه عاشق  | 

۱ .هدف امسالم این است که خودم و بقیه را ببخشم. اما وقتی شنیدم آه من در مورد شخصی کمابیش گرفته است خوشحال شدم.به خدا سز سال تحویل فقط دعا کردم که ادم شود و به چیزی که لیاقتشه برسه.

۲ .یک زمانی عشق ام بی تری بلیر داشتم. بارسال تولد ۲۲ سالگی ام مادرم برایم یک موبایل جدید خرید و همان شد وسیله گوش دادن موسیقی من. حالا یک ام بی تری بلیر که کادو گرفتم هیچ بدرم هم از یک شرکت ام بی تری بلیر کادو گرفته و میخواهد ان را به من بدهد.کسی یک ام بی تری بلیر نمیخواهد؟ارزان میفروشم ها....حالا دلم دوربین دیجیتال میخواهد. خدا جان جای این که سه تا دوربین دیجتال بفرست یک خوبش را بفرست. از اون اخرین مدل ها

۳ .تا الان سال جدید بد  نبوده. عیدی  هم بیشتر از بارسال جمع کردم. خدا برکت دهد

۴ .یک زمانی تنها بودم. مهتاب جون گفت یه روزی بشه اونقدر ادم بهت اس ام اس بزنن اما تو خودت حوصلشونو نداشته باشی. قدر تنهاییتو بدون. الان همون شده. خیلی ها مشتاق دیدار من هستند. من اما زیاد حوصله ندارم. نه که حوصله انها را.حوصله بیون رفتن را.

۵ . چهار ساله که سیزده بدر درست حسابی نداشتم دعا کنید که امسال اینگونه نباشد . چهار شنبه سوری که عالی شد. سیزده بدر هم عالی میشود به امید  و یاری دوستان عزیز

۶ .هیچ نشد بتونم درس بخونم  اما باید بخونم.( هی صاانی یادت نره امسال حتما باید امتحان زبانتو قبول شیا تنبلی موقوف)

.............................................................................................

بی نوشت جدید:من صنم باقی خواهم ماند. اما متاسفانه مهتاب و تامیلا و بسرخاله ام دیگر مرا صانی میشناسند.درود بر صنم بزرگ

بی نوشت چند روز بعد:تنهایی ازارم نمیدهد اما فقط بعضی شبها دلم مخواهد کسی باشد که بگوید اوه چقدر دلم برایت تنگ شده.راستی امسال کسی عاشق من میشود؟من عاشق کسی؟به هر حال یا کتابی میخوانم یا فیلمی میبینم.بس از انهمه کینه ها و ناراحتی ها.بالاخره بس از کلی نفرین و اینها احساس میکنم که ارامم. یک جورایی در دنیا عدالتکی هم گاهکی هست.امید وارم و امید دارم به روزهای بهتر و این اهنگ ۶ و ۸ فرشید امین را که میگوید فردا را چه دیدی  را بسیار دوست میدارم.حالا توی دلتان خواستید میتوانید فکر کنید چه مبتذلم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 17:32  توسط بت همیشه عاشق  | 


آره بهار قشنگه با درختاي سر سبزش.نسيم خنك و تازش.ماهي هاي قرمز كوچولو. درختهایی که دارن یواش یواش سبز میشن. تک و توک درختهای شکوفه توی تهران.بچه های شاد به خاطر عیدی و تعطیلات.........ميدونم اما تو هم ميدوني كه بهار سالهاست به در خونه بسياري سر نزده.در اين لحظه ادمهاي بسياري دلشون براي عزيزان رفتشون تنگ ميشه اونوقت احساس تنهايي ميكنن اونوقت ممكنه توي دلشون به هر چي عيده لعنت بفرستن.خيلي ها ممكنه اصلا دل و دماغ سفره چيدن هم نداشته باشنخداوندا ارزو دارم امسال بهار براي خيلي ها برگرده.آرزو دارم اونهايي كه الان دلهاشون گرفته باقي سال لحظات خوبي داشته باشن".  ارزو دارم تمام انهایی که به خاطر عقایدشان دربندند  بهار ازادی را به دست بیارند.ومن حالا ميخوام بهار و عيد نوروز زيبا رو به همه تبريك بگم

 گفتم :بهار مي آيد با رنگي از خنده هاي ساده
با بوي تازگي  بوي خوش چيزهاي  رنگي نو
بهار ميايد   ارام    پر از شوق پر از  قيل و قال
 مثل بوسه   كوتاهي دورتر از چشم هاي پر  سرزنش
چشمان تو خنده تلخي زدند اما   
 گفتي:نميداني بهار چه  خسته از راه ميرسد
براي پدر كه دستانش خاليست
نميداني بهار چه قدر دلشكسته است
براي پرنده كه تنهاست
نميداني بهار چه رنگي دارد
براي كودكي كه در خيابان
دستان سياه پر از فالش را به سوي تو دراز ميكند
نمي داني بهار گاه افسانه اي بيش نيست
گاهي نقاشي روي كارت پستال است فقط
نمي داني بهار اسير است
براي آنكس كه زمستانش به سر نمي آيد و
صدايت  كبوتر خسته اي بود  با بالهاي  شكسته
بغضي بود در انتظار شكستن
 اما نگاه كن  كه زنجيرهاي سياه نيز روزي ميپوسند
نگاه كن اين بهار سالها غايب  روزي برميگردد  
آزاد ميشود از خط هاي ممتد بي روح
نگاه كن روزي  سرود بهاران خجسته باد ديگر دروغ نيست

بی نوشت:سالی که گذشت خوب بود. تجربیات جدیدی کسب کردم گرچه بعضی هاشون خیلی درداور بودند.ادمهایی از زندگیم حذف شدن و این شاید بهترین اتفاق بود.ادمهای جدید وارد زندگیم شدن. روزهای شادی داشتم به هدفهام نزدیک تر شدم. و من میدانم امسال بهتر خواهد بود.

بی نوشت 2 :دعا کردم امسال انسان بهتری باشم و همچنین خودم و همه را بخشیدم. امیدوارم هر کس به هر انچه لایقش است برسد.امیدوارم به هدفهام برسم .و اراده قوی تری داشته باشم.اما از ته دل میخوام بتونم خیلی چیزها را فراموش کنم و ببخشم.وو البته soulmate گمشده هم خودش مثل بچه ادم بیداش شه

بی نوشت3:خدایا دنیا را برای همه انسانها جای بهتری بنما.

بی نوشت 4 : از خستگی دارم میمیرم اما در مطلب بعدی فال حافظم را میگذارم شم هم در تعبیرش کمکم کنید

بی نوشت ۵:هنوز کارهای خانه مانده و از انجایی ک تمام فامیل مسافرت هستند دو روز اول فروردین هم همچنان خانه را خواهیم تکاند. اما لعنتی تمامی ندارد انگار.

بب نوشت ۶ :دم عیدی یک گروه خلافکار مواد مخدر در همسایگی ما وقت گیر اورده بودند و داشتند بنج شنبه شب مواد مخدر درست میکردند(فکر کنم شیشه)که نمیدانم چطوری اینها اتش میگیرد و انها هم با به فرار میگذارند.خلاصه که ۳ نصفه شب  نگذاشتند بخوابیم. بنجره اتاق من بدبخت رو به کوچه است. صبح هم تا ظهر مامورین اتش نشانی مشغول به کار بودند. چون این مواد هی خود به خود اتش میگرفت.خجالت نمیکشند مامورین بدبخت را دم عیدی میکشند تو کوچه.خجالت نمیکشند نگذاشتند من بخوابم.خجالت نمیکشند مامان بنده را انداختند روی اعصاب ما که از صبح تا حالا دارد میگوید خاک بر سر چه جامعه بدی شده .اینها شرف ندارند و اینها.خلاصه که بساطی بود.ولی به قول مامان مگر وجدان ندارید از اینها درست میکنید؟این بولها خوردن ندارد

بی نوشت ۷ : خدایا این عید .عیدی های ما را زیاد بنما به یک زخمی بزنیم.

بی نوشت۸:سال گذشته درست ۵ فروردین بود که دعواهایم با او شروع شد و ایام عید به کام بنده زهر مار شد.مهتاب عزیزم همیشه در کنارم.کلا تعطیلات عید سا گذشته خیلی ت.. بود. اما امسال که در عالم شیزین تجرد به سر میبرم خوشحالم که از این خبرها نیست.خوشحالم که تجربه هایی راجع به ادمها کسب کردم. هر چند تلخ اما لازم.خدایا این تعطیلات عید جبران ان بارسالی را بکنی ها.

ب نوشت ۹:یادت نرود در اتفاقهایی که برایت میافتد هرچند به ظاهر شر مکن است خیری نهفته باشد. و اتفاقهایی که فکر میکنی بدترین اتفاقات زندگیت است ممکن است بهترینش باشد. هیچ وقت زود قضاوت نکن

بی نوشت ۱۰:ای مدعیان و ای دروغگویان و ای خالی بندان و ای مال مردم خواران و ای کلاه برداران و ای با احساسات دیگران بازی کنان و ای درس نخوانان و ای بیعار ها........سعی کنید سال جدید کمتر اینگونه باشید.باشد که رستگار شوید

بی نوشت ۱۱:جاتان خالی چه چهارشنبه سوری داشتم. بهترین چهارشنبه سوی عمرم بود.چقدر شیطونی کردم. چقدر رقصیدم. چقدر هی رفتم میان زوجهایی که میزقصیدند. چقدر این ور و اون ور بریدم. چقدر از رو اتیش بریدم. خاصه جاتان خالی

بی نوشت ۱۲ :امیدوارم برای مهتاب(که همیشه کنارمه).تامیلا(که مدتهاست ناراحته).فرانک(که مدتهاست ندیدمش و دلم براش تنگ شده).علیرضا.(که با اینکه خیلی شوخی میکنه ادم بامرمیه) محمدعلی.مسعود(مطمینا نقاش خوبی خواهد شد) ارزو. سولمازندازندی و ارغوان (که از خیلی جهات شبیه خودمه و دختر مهربونیه) وبقیه امسال سال خوبی باشه


   

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 16:32  توسط بت همیشه عاشق  | 

شهرزاد نیوز:چندین سال است که جراحی برای باز کردن واژن و کاهش مشکلات پزشکی در بورکینافاسو به صورت رایگان انجام می شود. اما روش بازسازی جدید، اولین تلاش‌ها برای اعاده واژن زنان به حالت اول و بازیافتن حساسیت جنسی است. سه چهارم زنان در این مستعمره سابق فرانسه مورد ناقص سازی جنسی قرار گرفته‌اند. ناقص‌سازی جنسی، در سطوح مختلف انجام می‌شود، از بریدن سطحی گرفته تا برداشتن کامل بخش بیرونی کلیتوریس و لبه‌های واژن و گاهی دوختن کامل آن با یک منفذ کوچک برای دفع ادرار.

این عمل در شرایط غیر بهداشتی و بدون بیهوشی یا بی‌حسی انجام می‌شود. دختران بسیاری بر اثر عفونت می‌میرند و تعدادی دیگر دچار عواقب طولانی مدت ناشی از آن می‌شوند.

این پدیده در بسیاری از کشورهای آفریقایی به طور غیرقانونی رایج است و 90 درصد دختران و زنان آفریقای شرقی و غربی مورد این عمل واقع شده‌اند.

هزینه جراحی به روش جدید در بیمارستان دولتی، 150 دلار می‌باشد. از آن جایی که بخش زیادی از کلیتوریس زن در داخل بدن است و در حین ناقص سازی جنسی فقط چند سانتی‌متر بیرونی آن بریده می‌شود، می‌توان حساسیت جنسی را تا حدی، و نه به طور کامل، به این زنان بازگرداند. علت آن است که بخش باقی مانده کلیتوریس ضعیف است و دقیقاً همان نقشی را ایفا نمی‌کند که در زنان سالم دارد.

از یک سال پیش تاکنون، در حدود 100 زن برای انجام این عمل مراجعه کرده‌اند و نیز زنان مهاجر بورکینافاسویی که از کانادا برای انجام عمل به کشور بازگشته‌اند. پیر فولدز، جراح فرانسوی که چند سال پیش پیشگام این عمل در فرانسه بود، می‌گوید، اگر این عمل به درستی انجام نشود، می‌تواند موجب بروز مشکلاتی گردد، و جراحان اندکی می‌توانند این عمل را انجام دهند.

و این هم  شعریست توسط دختری افغان که در خانه کودک شوش بوده

ای سرزمينی که به من جا دادی!

سلام، سلامی به گرمی خورشيد

سلام به شهری که مرا در خود جا داد تا از شر توپ و تانک در امان باشم.

نمی دانم بايد از جنگ ممنون باشم يا متنفر؟ از اين که مرا دوباره به ايران فرستاد خوشحال باشم يا غمگين؟

از وقتی که خودم را می شناسم در ايران بودم

من به اينجا عادت کردم و احساس آرامش می کنم

چون که وقتی می خوابم، صدای تانک هائی را که خانه ها را خراب می کنند نمی شنوم و خواب آن ها را نمی بينم.

اما برای هم وطنانم خيلی ناراحتم.

اين نامه ای بود از من برای ايران.

من با خواندن این شعر اشک از چشمانم جاری شد. و هنوز یک سوال هست چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لینک مطلب بالا 

پی نوشت: قول میدهم این اخرین بارم باشد که از خودم مطلب نگذارم.و راحت مطلب دیگران را اینجا کپی کنم و به خیالم وبلاگ نویس باشم

پی نوشت دوم:به لینک هم سر زده و نظرات خود را بگویید(در مورد نظرات دختران در مورد پسران)

پی نوشت سومک از انجا که این مطلب هم به مشکلات زنان پرداخته به ان هم حتما سر بزنید

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:51  توسط بت همیشه عاشق  | 

مهری مهرنیا هم رفت.یادش گرامی

وقتی خبر را خواندم دلم گرفت. دلم گرفت از اینکه او سالهای آخر عمرش را در

سرای سالمندان سر  کرد. دلم گرفت وقتی یادم افتاد اخرین حضور اورا در نمایش"دنیای زنها"

و من که با .........رفته بودم. حالا دلم گرفت و نمیدانم چرا دلم میخواهد همه تیاترها را تنها بروم

خبر غم انگیزیست

اما چه خوب که لااقل نغمه اش را مردم به یاد خواهند سپارد. میسپارند؟ او و خاطره زیبای فیلمهایش را؟

پینوشت: خودم هم نمیدانم چرا دلم میخواهد تیاترها را تنها بروم. لطفا لطف نموده برداشت شخصی نکنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:43  توسط بت همیشه عاشق  |