تبليغاتX
باغ مخفی

باغ مخفی

بارانی باید تا سرود دلتنگی پاک شود آی باران........

قلم توتم من است،

امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاك من است، صليب مقدس من است.

در وفاي او، اسير قيصر نمي شوم، زر خريد يهود نمي شوم، تسليم فريسيان نمي شوم. بگذار بر قامت بلند و راستين قلمم به صليبم كشند، به چهار ميخم بكوبند، تا او كه استوانه حياتم بوده است، صليب مرگم شود،

شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند كه به نامجويي بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند كه به كامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زر بداند و زور بداند و تزوير بداند، كه امانت خدا را فرعونيان نمي توانند از منمن خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي توانند از من ربود. . .

گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از . . . هر كسي را، هر قبيله اي را توتمي است، توتم من قلم است.قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است، قلم وديعه عشق است، هر كسي را توتمي است،

و قلم توتم من است.

و قلم توتم ما است.


و تو ای دیکتاتور بزرگ که داری از ترس قلمهای ما بر خود میلرزی گیرم که اعتماد ملی را بستی

با قلمهای ما چه میکنی.در عصر ارتباطات و غوغای وبلاگها و سایتها با اینهمه قلم و فریاد چه خواهی کرد؟

دلم خیلی برایت میسوزد.قداستت شکسته شده است و تو هر روز بیشتر تیشه بر ریشه خود میزنی

و این ظلم  تو پایدار نخواهد ماند.همچنان که در طول تاریخ نمانده است.من مطمینم و به قول ان بزرگ انسان

و من ان روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:23  توسط بت همیشه عاشق  | 

گرچه من به شدت سرخورده ناامید و نگران هستم

اما این خشم چند روزه را از یاد نخواهم برد

و ما همه از هر عقیده و مسلک و باور یادمان نخواهد رفت انچه در این چند روز رفت و میرود

من ندا را که دیروز کشتید که به نظر میرسید هم سن و سال من باشد یادم نخواهد رفت

ما باتوم هاتان را از یاد نخواهیم برد

ما انها را که کشتید از یاد نخواهیم برد

من جمعیت عظیم امیدوار دوشنبه چهارشنبه پنجشنبه را از یاد نخواهم برد

هیچ کس از یاد نخواهد برد

و تو ای ظالم ای دیکتاتور یادت باشد که این روزها در حافظه همه ما و تاریخ این کشور ثبت شده است

یادت باشد که از هر مقام و مسلکی که باشیم یادمان نخواهد رفت که تو .شمایان بنده دیکتاتوری و ظلم هستید و نه هیچ چیز دیگر

و آن خدایی که شما میپرستید یا دروغ است یا از جنس خدای ظالمان و

ما ان خدا را نه باورر داریم و نه میپرستیم

و حتی اگر خدایی نباشد

در طول تاریخ هیچ ظالمی باقی نمانده تا به ابد

همه تان رفتنی هستید و با خفت و خواری خواهید رفت

گیرم که میبرید

گیرم که میکشید با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

دیکتاتورها بدانند هر چه قدر که قدرت با انهاست با ما صداقت و راستی و حق است

حالا نامش را میخواهی بگذار خدا.میخواهی بگذار قانون نانوشته طبیعت

که به هر حال با ماست

و شما به هر حال شکست خورده اید.

و خودتان هم خوب میدانید

طنابی که به ان چنگ زده اید

از همان اول هم تقلبی بوده

یادت باشد.یادتان باشد یادمان نخواهد رفت

پی نوشت : هی صدای موتور می اید توی کوچه های اطراف خانه من و ایضا اطراف خانه دوستم.  9 شب به بعد.تو چه قدر ترسویی دیکتاتور.چه قدر دل ادم میتواند بالقوه و بالفعل برایت بسوزد

پی نوشت بعدی:یعنی هنوز خدا هست؟هنوز دعا کنیم؟هنوز؟دلم گرفته عجیب.تلویزیون دیکتاتور خودش گفته دیشب 10 نفر کشته شدند.تو این چند وقت چه قدر ادمها کشته شدند؟کاش یک سری از ناظران ساکت یک غیرتی نشان میدادند یک زمانی.



+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:0  توسط بت همیشه عاشق  | 

فقط اینجا اینارو نوشتم  چون که بعد تمام اشکهایی که ریختم و جیغ هایی که زدم باز هم اروم نشدم

و دیگر هیچ کس هم نبود بخوام حرفمو بهش بزنم

من تو زندگیم اشتباهات زیادی مرتکب شدم.توجیهشونم نمیتونم بکنم

یکی از بزرگترینشون حرف از این ور به اون ور بردن بوده.

همیشه بعدش پشیمون میشدم.خیلی زیاد.

حالا این بلا سرم که میاد میفهمم که چقدر بده و این ارو باید ترک کنم.

اما بدیش اینه که این بلا از طرف کسی سم اومده که یه زمانی به خاطرش خیلی سختی کشیدم.

بدیش اینه که یکبار دیگه هم از اون ادم خوردم و باز درس عبرت نگرفتم.

من کی یاد میگیرم که از تجربیات گذشته استفاده کنم؟

من کی یاد که به هر ادمی هر حفی رو نباید زد؟

من کی یاد میگیرم که وقتی یکبار از یه ادم ضربه دیدی.دیگه حواستو جمع کن؟

اما از همه اینها بیشتر انچه مرا داغون میکنه اینه که من اون همه وقت. وقتمو پای کی تلف کردم؟

و چرا؟چرا؟چرا؟و کاش اون موقع ها تصمیمی که میخواستم بگیرمو عملی میکردم.

هر کسی لیاقت دوستی را ندارد و من این را نمیفهمم.مگر انکه رم به سنگ بخورد.

دلم خیلی درد میکند.روحی و جسمی.عصبی که میشم اینطوریه دیگه

پی نوشت: میگذرد.فقط امیدوارم یادم نره

پی نوشت: میشه سوال نپرسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:39  توسط بت همیشه عاشق  | 

هی دختر کی یاد میگیری پس که از کاه کوه نسازی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که کمی قوی تر باشی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که به تنهایی عادت کنی ؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که زود به ادمها اعتماد نکنی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که روی اهدافت متمرکز شوی و بیراهه نروی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که برنامه ریزی داشته باشی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که ادمها را قضاوت نکنی و راجع به زندگیشان نظرات فیلسوفانه صادر نکنی؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که زمان همه چیز را حل میکند و یک سری مسایل را باید رها کرد؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که از زندگی و هر لحظه اش لذت ببری؟

هی دختر کی یاد میگیری پس که..............................

پی نوشت:خطابه ای به خودم

پی نوشت:اینکه دلم میخواد با یکی حرف بزنم.اما نمیدونم کی.اینکه اصلا نمیدونم چی بگم.ااینکه اگه به کسیم زنگ بزنم حرفمو نمیزنم.اما باز هم به خودم میگم. همینه دیگه بهش عادت کن.اینکه ولی یه نموره دلم بگیره و یه دونه اشک بریزم که دیگه اشکال نداره/داره؟

اینکه دلم میخواد حرفامو به کسی که ازش هنوزم ناراحتم بزنم اما نمیزنم.

اینکه سر خودم با درس گر م کردم اما باز همش شبها یه حس ناراحتی دارم

اینا مواد مهمی نیستن نه؟

بهتره بهشون فک نکنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط بت همیشه عاشق  | 

باران میبارد.

دلتنگی من سر از خاک برون میاورد یواش.یواش.نرم با حوصله وصبر

شاید به خاطر سندروم احمقانه پیش از یک اتفاق ماهیانه است

شاید به خاطر ابرها که انگار از دلتنگی تمام زمین دارد میبارد

باران میبارد

صدایش زیباست

من گریه ام نمیگیرد اما

دلم هوای صحبت با کسی را دارد

باران میبارد

حالا نمیشود کمی بیشتر زیر دوش بمانم؟

حالا که باران امده؟

به یاد کودکی که یک ساعتی را زیر دوش میماندم و خیال پردازی میکردم

رویم نمیشود این وقت شب به کسی زنگ بزند

و این وقت شب به عقل کسی نمیرسد من دلم گرفته که به من زنگ بزند

باران میبارد

پی نوشت:شعر نبود قطعا. درد دل بود دقیقا

پی نوشت :یک شعر از اون قدیمها . با گفتن نظراتتان  د ل مرا شاد کنید

در خیابان هایی که راه میروم
ماه نا زیباست...ستارگان کم بنیه اند
آدمی ناپیداست
در خیابانهایی که راه میروم
هوا را نسیمی نا میمون به غبار یاس آلوده کرده است
و درختان سر بر افراشته بر ابرهای تیره اند
در خیابان هایی که راه میروم
سخن از گرانی تاکسی و صف های طویل شیر است
و مانکنهای خوش لباس پشت شیشه ها با بی شرمی دلربایی میکنند
و کودکانی تمنای بی جای باران از آسمانی خسیس دارند
در خیابان هایی که راه میروم
لامپ سبز چراغ راهنما سوخته است
و روی دیوارها پاسخ انشای همیشگی معلم نهفته است
در خیابان هایی که راه میروم
دختران گیسو کمند با گونه های رنگین تر از انار,چشمانی پر رنگ تر از پر کلاغ
در پی بسترهای بی بامدادند
در خیابان هایی که راه میروم
پیرمرد تار به دست ترانه هایش را از یاد برده است
یا چه میدانم شاید روزی/شبی باد آنها را در جوی خیابان انداخته است
در خیابان هایی که راه میروم
پاها راه می روند.دست ها در جیب اند
سرها ولی گم گشته اند
در این خیابان ها جز دودهای آزاد و ماشین هایی  که حسرت زیر گرفتن دارند چیزی نیست
کجای این همه راه های پر فریاد و خاموش ایستاده ای؟
در کنار کدام ایستگاه قرار دیدار؟
در پای کدام درخت بی برگ....تا سر بر شانه های دل گرفته ات گذارم
و در خلوت کوچه ای یاد بوسه ای تازه سازم
در خیابان هایی که راه میروم کجا ایستاده بودی
به یاد نمی آورم
......................................................................

83/7/25

 و غر:۵ سال گذشته.۵ سال و من نوشته های بعدی ام چند تایی بیشتر نیستند. این ۵ سال چرا گذشت؟من کجا بودم. نوشته های چه شد و من از همه چیز عقبم

پی نوشت روزهای اینده :موبایلم را در نمایشگاه ازم دزدین و تمام شماره هایم و عکسهایم را از دست دادم.خیلی ناراحت شدم.دعا کنید بتونم هر چه سریع تر یه دونه گوشی گیر بیارم.بی موبایلی خیلی سخته.در حال حاضر که آه در بساط ندارم. حتی بساط هم ندارم

پی نوشت دردلانه و روزهای بعد بعد:بگویم دلم شکسته است؟بگویم چقدر احساساتم به بازی گرفته شده و چقدر روحم خسته شده.؟نه نگو صنم. نگو.میگویم و باز پشیمان میشوم.عیب نداره دیگر نگو.نگو گفتنش فاید ندارد دیگر.فراموش کن برای خودت هم بهتر است.

گاهی یه حرفهایی دل ادمو خیلی میشکنن. اما من تحمل میکنم  چیزی نمیگم.اما چرا هی میگی.چرا هی سرکوفت میزنی.من گاهی دیگه نمیتونم.از تظاهر به دوست داشتننت خسته شدم.دیگه تحمل عصبی شدن ندارم.تروخدا بس کن این همه را. من ان که تو میخواهی نیستم. انگار کن من اصلا نیستم.

از .........من................بکش................بیرون..................

انقدر دلم برای موبایلم تنگ شده که حد ندارد.

نگران امتحان ۲۳ خردادم هستم. دعا کنید

قرار نیست دیگر دارکوب باشم.از اول هم نمیدونم  چرا این اسمو رو خوم گذاشتم.یعنی اصلا این اسمو من نگذاشتم.حالا میبینم که هیچ وجه مشترکی بین من و دارکوب نیست.حالا دیگر خودمم. بت همیشه عاشق ترجمه ایست از معنی اسممو یادی از دوران نوجوانی. ان زمانی که دلم میخواست هر روز و همیشه عاشق باشم.و اگر بخواهم چیزی باشم همین بت همیشه عاشق است.میخواهم خودم باشم. از امروز برای همیشه...........

داستان ها دارد این بت همیشه عاشق سر فرصت تعریف میکنم.اما باغ مخفی با بت همیشه عاشق شروع شد. یک روز صبح که به بانوی گلهای راز گفتم و.............بعدا میگویم حتما

تروخدا اسم منو تو لینکهاتون تغییر بدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط بت همیشه عاشق  | 

نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پياله و پروانه از پسين،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که اين کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است
.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت.
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همين روزها برمی‌گرديم
پرده‌های پوسيده‌ی پرسوال را کنار می‌زنيم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می‌دهيم
که آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار

باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست
.


ستاره از آسمان و باران از ابر،
ديده از دريا و زمزمه از خيال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد؟


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که فانوسِ خانه شکسته و
کبريتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گريه‌اند،
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار،
روزنی روشن از رويای شبتاب و ستاره روييده است
سرانجام روزی از همين روزها
ديده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دريا می‌آيند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.


حالا بگو که فرض
سايه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌ايد،

با روياهامان چه می‌کنيد!؟

پی نوشت: میخواستم این شعر را در ۳۶۰ بگذارم اما دیدم اینجا جای مناسب تری است.من قول داه و میدهم که به زودی مطلبم را راجع به کتاب گل صحرا بنویسم. شما هم یادآوری کنید

پی نوشت چند روز بعد:اگر دلتان میخوهد چخوف را دوست داشته باشید مرغ دریای او را بخوانید. اثرهای دیگرش من را که دلزده کرد

و عشق ........آیا درست است که تمامی عمر را در ارزوی عشق نافرجامی که میتواند زاده تصادفی باشد به هدر دهیم.این شخصیتهای چخوف چرا اینطورین خوب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:24  توسط بت همیشه عاشق  | 


now its raining and I  like the sound of it

when i was a teenager i really like the rain

I was crazy about it

I have a poem about rain

maybe one day i publish it here

some time rain make me depress

and some times when its raining i feel like i can erase my mind from all the darkness

all the darkness which bothers me a lot

last night i watched a movie

that was (the etternall sunshine of a spotless mind

It has a wonderfull idea

erasing some body with the whole memories from your mind

now i really want to erase some body of my mind

you know ,you should watch this movie

it is awsome

have u ever erased some body from your mind

some times you should do it

but i should admit that iits so hard

but if you think its necesey to erase any one

do it

.watch the movie and you,ll understand what i mean

i really search for a love that nothing can erase it.

but how.where.when i don,t know

\whats your idea

............................................................................

how happy is the blamless vestal,s lot

the world  forgetting by the world forgot

eternal sunshine of a spotless mind

each prayer accepted

and each wish resigned

..quotation in the movie..

............................................................

You can erase someone from your mind

 Getting them out of your heart is another story

.........................................................

and  I need your loving like the sunshine

where are you?


see this

http://teragedy65.blogfa.com/post-76.aspx



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:6  توسط بت همیشه عاشق  | 


دیدین بعض وقتها وقتی به چیز کوچکی که میخواستین فوری رسیدین تو دلتون (یا بلند)میگین کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم.حکایت منم همین شد البته فقط راجع به قسمت اول.چند روز بیش تو شهر کتاب راه میرفتم . قسمت سفال و کارهای هنری را نگاه میکردم که  یک خانم با لباس سنتی که جدیدا به عنوان مانتو میبوشند از کنار من رد شد.همان موقع تو دلم ارزو کردم کاش منم از این لباسا داشتم و به جای این مانتوهای مسخره تنم میکردم.اما میدونستم که من بولشو خودم که ندارم(البته گران نبودها.ولی من دارم بولهامو واسه یه برنامه خاصی جمع میکنم) و مادرم هم از این لباسها شاید خوشش نیاد و همان موقع بیخیال قضیه شدم و بعد هم کتاب مرغ دریایی چخوف را خریدم و امدم بیرون(ول میدم بخونمشو به زودی راجع بهش بنویسم)

خلاصه جمعه که شد مامانم با خاله جانم در حال صحبت بودند که صحبت به جمعه بازار میرسد.

مامان:بریم یه دفعه جمعه بازار. از این مانتو ترکمن ها که مدل کیمونویی هم هستند داره.  صنم خیلی از این مانتوها خوشش میاد

خاله: (من از کجا بدونم فال گوش که وای نایستاده بودم)

مامان: ا راست میگی. میدون تره بار فرمانیه طبقه بالاش از این مانتوها داره من دیدم.

خاله : احتمالا :غزل هم یه دونه خریده .....تومن خیلی خوشش اومده

مامان:اره امروز برم ببینم چه شکلی........

من: اره مامان. بریم. تو دلم (وایییییییی)

خلاصه آماده شدیم و بس از سه بار گوش کردن به حرف بدرم که میگفت از کدام راه بروید راه افتادیم و مادرم هم از همان راهی که خودش دلش میخواست رفت

وارد مغازه شدیم وای که چه مانتوهای رنگ و وارنگی داشت. دوختشونم خوب بود. بالاخره بعد از دو ساعت صرف وقت در مغازه .یک سارافون سنتی شاد خریدم بایک عدد بلوز به غایت قرمز برای زیرش . و یک عدد شال قرمز و صورتی و یک بلوز سبز هم برای اینکه با سبز هم ست کنم. ولی با قرمز خیلی خوب میشه.من عین این دختر روستایی ها میشم که تاه عاشق شدن. اما به هر حال با شال و شلوارجینی که زیرش میبوشم  وکفش ادیداس کثیفم که باید بشورمش میشه یه لباس نیمه سنتی نیمه مدن.

به کفش اسبورت عادت دارم ولی شاید براش یه صندل خوشگل هم خریدم.به هر حال با این لباس حس میکنم که دیگه به اجبار مانتو تنم نیست. چون اینو خیلی دوس دارم . خیلی شاده و به من احساس متفاوت بودن میده-یه جور احساس هنرمندانه هم بهم میده.جون میده واسه تیاتر شهر و تالار وحدت

این لباس از اون لباهایی هست که اگه خارج از این مملکت زور و اجبار هم میرفتم تنم میکردم منتها بدون شلوار و شال. و با یه دونهه از  این صندلهایی که بندش تا رو ساق با بسته میشه.

به هر حال فروشنده خانم مغازه خیلی با صبر و حوصله بود که ما را دو ساعت تحمل کرد و تازه تخفیف هم داد.ایشاللله مشتریهاش زیاد شن.(روی بیشخون مغازه بر مانتوهای شده بود که من و یک مشتری دیگر  خواسته بودیم فقط نگاه کنیم.)

وقتی از مغازه با همون لباسهایی که خریده بودم امدم بیرون همه منو یه جوری نگاه میکردن.منم عین بچه های ۷ -۸ ساله راه میرفتم و خندان بودم (مادرم خندان نبود حرص میخورد که ۲۳ سالته این کارارو نکن)

دم ماشین مادرم از خانمی که داشت سوار ماشین خودش میشد برسید به نظرتون اینو این شکلی نمیگیرن؟

خانمه هم گفت چرا بگیرنش لباس به این شادی. باید از دیدنش لذت ببرن.بعد هم امد طرف من  گفت ببوشو بگو ما هستیم.

حالا این ما هستیم یعنی چه؟رو در و دیوا ر خیلی خیابونها نوشتن. من همیشه بوده ام. اما چگونه بودنم همیشه یکی نست. گاه بوده ام و در حالت خمودی و گاه شاد و با انرزی. گاه خسته . گاه بیدار اما منزجر.

به هر حال من از اینکه اروی کوچکم بر آورده شد خوشحالم و همینی هم که از خدا خواستم خوب است. چیزهای دیگر باشد برای روزهای دیگر و خدا هم کمی استراحت کند

بی نوشت: دختر جان مگر قرار نبود صبح که بیدار میشی مثل بچه خوب    صبحانه بخوری و بعد برای امروزت برنامه ریزی کنی و در وقت فراغتت بیای بای نت؟هی میگی از فردا . این فردا هیچ وقت نمیاد و تو (اگه اینجوری بیش بری تا ابد به هدفهات نمیرسی.حالا حرف گوش نکن)

بی نوشت ۲ :به این وبلاگ سرزده و حتما نظر خودتان را بیان کنید. به خصوص  اقایون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:0  توسط بت همیشه عاشق  | 

در این لحظه که از زور استرس و اضطراب تمام دست راستم درد میکند و به زحمت قادر به غذا خوردن هستم.

در این لحظه که حتی نوشتن آرامم نمیکند  وحتی گوش سبردن به هیچ اهنگی از اظطرابم نمیکاهددلم بدجوری هوس آغوش یک مرد را نموده است که با تمام وجود  لبهایش را ببوسم ودستش را دور شانه هایم حلقه زند( البته اگر خوش قیافه و خوش هیکل که باشد چه بهتر)

و چه بهتر که بعد نابدید شود. چون حس میکنم که این حس همین حالا و ناگهانیست و روزهای دیگر حتی حوصله حرف زدن با او را هم نخواهم داشت.

ولی در این لحظه بدجوری دلم هوس این چیز بی تربیتی را دارد.

دلم میخواهد همین دست راستم را توی دستانش بگیرد

موهایم را نوازش کند

و با انگشت سبابه اش روی بوست مضطرب صورتم دست بکشد.

دلم میخواهد انقدر لبهایش را ببوسم که و در آغوشش بگیرم که از حال بروم.

ببخشید دیگر دلم است تربیت و این چیزها حالیش نمیشود.

باید ادبش کنم میدانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:50  توسط بت همیشه عاشق  | 

۱ .من به کمک نیاز دارم.زیرا از صبح امروز افسردگی نافرمی به همراه سردرد خفیفی مرا در بر گرفته است. و من خیلی دلم میخواهد گریه کنم اما نمیشود. خیلی دلم میخواهد بخوابم اما خوابم نمی اید.حوصله کتاب خواندن ندارم.و حوصله فیلم دیدن

۲ .دیروز سیزده به در خیلی خوش گذشت. بعد از ۴ سال یک سیزده بدر حسابی داشتم و جاتان خالی کلی سبزه گره زدم.فک میکنید امسال شوور گیرم بیاد؟ها؟

۳ .درست دیروز صبح ساعت ۶ صبح به جای اینکه بیدار شوم وکارهایم را بکنم و به محل قرار برسم داشتم تصور میکردم که مادر و بدرم در یک تصادف مرده اند و حت روزهای بعد از آن را هم تصور کردم.کلی گریه کردم.دیشب هم بد خوابیدم. من رسما دیوانه ام.تا حالا بیش از ده دفعه مرگ مهتاب.بدر و مادرم. خودم و چند نفر دیگر را تصور کردم و گریه کردم.به نظر شما وضعیتم خیلی حاد است؟

۴ .من درس نخواندم و کلی اضطراب دارم.کلا یک اظطراب نافرمی راجع به آینده دارم.

۵ .قبلا ها خیلی حسودیم میشد به آنها که اکیبی میروند این و اونور خوش میگذرانند.حالا که خودم این اکیب را دارم. دلم یک اکیب میخواهد که اهل شعر و اینها باشند.بعد غصه ام میگیرد.من خیلی دیوانه ام نه.انگار همیشه باید از یک چیزی ناراضی باشم.

۶ . من بزرگ شده ام. ۲۳ سالم شده.من دارم بیر میشم زمان داره میگذره.یک روزی میرسه که من دیگه جوون نیستم. این خیلی غم انگیز و اعصاب خرد کنه.

۷ . یک روزی میشه همه دور و بریام میرن سر زندگیشون اما من عاطل و باطل موندم.میدونم.

۸ . اما دیروز خیلی خوش گذشت. چرا امروز اینجوریم نمیدونم.مدتها بود به این حالت دچار نشده بودم. کمککککککککک

۹ . همه اینها از عوارض مصرف شیشه است.( سام این را توی دهان من انداخته و شده تکه کلامم.الیاس میگفت اینو انداختی تو دهن دخترا .بعد مامان باباشون شاکی میشن.)

۱۰ . زاستی قرار است خط جمال آباد را من شیشه بخش کنم و خط ولنجک را هم مهتاب. کسی مشتری نسیت؟شیشه ها را هم توسط ساندویچ هایی که الیاس درست میکند بخش میکنیم

۱۱ .من دلم اس ام اس میخواد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط بت همیشه عاشق  | 

۱ .هدف امسالم این است که خودم و بقیه را ببخشم. اما وقتی شنیدم آه من در مورد شخصی کمابیش گرفته است خوشحال شدم.به خدا سز سال تحویل فقط دعا کردم که ادم شود و به چیزی که لیاقتشه برسه.

۲ .یک زمانی عشق ام بی تری بلیر داشتم. بارسال تولد ۲۲ سالگی ام مادرم برایم یک موبایل جدید خرید و همان شد وسیله گوش دادن موسیقی من. حالا یک ام بی تری بلیر که کادو گرفتم هیچ بدرم هم از یک شرکت ام بی تری بلیر کادو گرفته و میخواهد ان را به من بدهد.کسی یک ام بی تری بلیر نمیخواهد؟ارزان میفروشم ها....حالا دلم دوربین دیجیتال میخواهد. خدا جان جای این که سه تا دوربین دیجتال بفرست یک خوبش را بفرست. از اون اخرین مدل ها

۳ .تا الان سال جدید بد  نبوده. عیدی  هم بیشتر از بارسال جمع کردم. خدا برکت دهد

۴ .یک زمانی تنها بودم. مهتاب جون گفت یه روزی بشه اونقدر ادم بهت اس ام اس بزنن اما تو خودت حوصلشونو نداشته باشی. قدر تنهاییتو بدون. الان همون شده. خیلی ها مشتاق دیدار من هستند. من اما زیاد حوصله ندارم. نه که حوصله انها را.حوصله بیون رفتن را.

۵ . چهار ساله که سیزده بدر درست حسابی نداشتم دعا کنید که امسال اینگونه نباشد . چهار شنبه سوری که عالی شد. سیزده بدر هم عالی میشود به امید  و یاری دوستان عزیز

۶ .هیچ نشد بتونم درس بخونم  اما باید بخونم.( هی صاانی یادت نره امسال حتما باید امتحان زبانتو قبول شیا تنبلی موقوف)

.............................................................................................

بی نوشت جدید:من صنم باقی خواهم ماند. اما متاسفانه مهتاب و تامیلا و بسرخاله ام دیگر مرا صانی میشناسند.درود بر صنم بزرگ

بی نوشت چند روز بعد:تنهایی ازارم نمیدهد اما فقط بعضی شبها دلم مخواهد کسی باشد که بگوید اوه چقدر دلم برایت تنگ شده.راستی امسال کسی عاشق من میشود؟من عاشق کسی؟به هر حال یا کتابی میخوانم یا فیلمی میبینم.بس از انهمه کینه ها و ناراحتی ها.بالاخره بس از کلی نفرین و اینها احساس میکنم که ارامم. یک جورایی در دنیا عدالتکی هم گاهکی هست.امید وارم و امید دارم به روزهای بهتر و این اهنگ ۶ و ۸ فرشید امین را که میگوید فردا را چه دیدی  را بسیار دوست میدارم.حالا توی دلتان خواستید میتوانید فکر کنید چه مبتذلم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 17:32  توسط بت همیشه عاشق  | 


آره بهار قشنگه با درختاي سر سبزش.نسيم خنك و تازش.ماهي هاي قرمز كوچولو. درختهایی که دارن یواش یواش سبز میشن. تک و توک درختهای شکوفه توی تهران.بچه های شاد به خاطر عیدی و تعطیلات.........ميدونم اما تو هم ميدوني كه بهار سالهاست به در خونه بسياري سر نزده.در اين لحظه ادمهاي بسياري دلشون براي عزيزان رفتشون تنگ ميشه اونوقت احساس تنهايي ميكنن اونوقت ممكنه توي دلشون به هر چي عيده لعنت بفرستن.خيلي ها ممكنه اصلا دل و دماغ سفره چيدن هم نداشته باشنخداوندا ارزو دارم امسال بهار براي خيلي ها برگرده.آرزو دارم اونهايي كه الان دلهاشون گرفته باقي سال لحظات خوبي داشته باشن".  ارزو دارم تمام انهایی که به خاطر عقایدشان دربندند  بهار ازادی را به دست بیارند.ومن حالا ميخوام بهار و عيد نوروز زيبا رو به همه تبريك بگم

 گفتم :بهار مي آيد با رنگي از خنده هاي ساده
با بوي تازگي  بوي خوش چيزهاي  رنگي نو
بهار ميايد   ارام    پر از شوق پر از  قيل و قال
 مثل بوسه   كوتاهي دورتر از چشم هاي پر  سرزنش
چشمان تو خنده تلخي زدند اما   
 گفتي:نميداني بهار چه  خسته از راه ميرسد
براي پدر كه دستانش خاليست
نميداني بهار چه قدر دلشكسته است
براي پرنده كه تنهاست
نميداني بهار چه رنگي دارد
براي كودكي كه در خيابان
دستان سياه پر از فالش را به سوي تو دراز ميكند
نمي داني بهار گاه افسانه اي بيش نيست
گاهي نقاشي روي كارت پستال است فقط
نمي داني بهار اسير است
براي آنكس كه زمستانش به سر نمي آيد و
صدايت  كبوتر خسته اي بود  با بالهاي  شكسته
بغضي بود در انتظار شكستن
 اما نگاه كن  كه زنجيرهاي سياه نيز روزي ميپوسند
نگاه كن اين بهار سالها غايب  روزي برميگردد  
آزاد ميشود از خط هاي ممتد بي روح
نگاه كن روزي  سرود بهاران خجسته باد ديگر دروغ نيست

بی نوشت:سالی که گذشت خوب بود. تجربیات جدیدی کسب کردم گرچه بعضی هاشون خیلی درداور بودند.ادمهایی از زندگیم حذف شدن و این شاید بهترین اتفاق بود.ادمهای جدید وارد زندگیم شدن. روزهای شادی داشتم به هدفهام نزدیک تر شدم. و من میدانم امسال بهتر خواهد بود.

بی نوشت 2 :دعا کردم امسال انسان بهتری باشم و همچنین خودم و همه را بخشیدم. امیدوارم هر کس به هر انچه لایقش است برسد.امیدوارم به هدفهام برسم .و اراده قوی تری داشته باشم.اما از ته دل میخوام بتونم خیلی چیزها را فراموش کنم و ببخشم.وو البته soulmate گمشده هم خودش مثل بچه ادم بیداش شه

بی نوشت3:خدایا دنیا را برای همه انسانها جای بهتری بنما.

بی نوشت 4 : از خستگی دارم میمیرم اما در مطلب بعدی فال حافظم را میگذارم شم هم در تعبیرش کمکم کنید

بی نوشت ۵:هنوز کارهای خانه مانده و از انجایی ک تمام فامیل مسافرت هستند دو روز اول فروردین هم همچنان خانه را خواهیم تکاند. اما لعنتی تمامی ندارد انگار.

بب نوشت ۶ :دم عیدی یک گروه خلافکار مواد مخدر در همسایگی ما وقت گیر اورده بودند و داشتند بنج شنبه شب مواد مخدر درست میکردند(فکر کنم شیشه)که نمیدانم چطوری اینها اتش میگیرد و انها هم با به فرار میگذارند.خلاصه که ۳ نصفه شب  نگذاشتند بخوابیم. بنجره اتاق من بدبخت رو به کوچه است. صبح هم تا ظهر مامورین اتش نشانی مشغول به کار بودند. چون این مواد هی خود به خود اتش میگرفت.خجالت نمیکشند مامورین بدبخت را دم عیدی میکشند تو کوچه.خجالت نمیکشند نگذاشتند من بخوابم.خجالت نمیکشند مامان بنده را انداختند روی اعصاب ما که از صبح تا حالا دارد میگوید خاک بر سر چه جامعه بدی شده .اینها شرف ندارند و اینها.خلاصه که بساطی بود.ولی به قول مامان مگر وجدان ندارید از اینها درست میکنید؟این بولها خوردن ندارد

بی نوشت ۷ : خدایا این عید .عیدی های ما را زیاد بنما به یک زخمی بزنیم.

بی نوشت۸:سال گذشته درست ۵ فروردین بود که دعواهایم با او شروع شد و ایام عید به کام بنده زهر مار شد.مهتاب عزیزم همیشه در کنارم.کلا تعطیلات عید سا گذشته خیلی ت.. بود. اما امسال که در عالم شیزین تجرد به سر میبرم خوشحالم که از این خبرها نیست.خوشحالم که تجربه هایی راجع به ادمها کسب کردم. هر چند تلخ اما لازم.خدایا این تعطیلات عید جبران ان بارسالی را بکنی ها.

ب نوشت ۹:یادت نرود در اتفاقهایی که برایت میافتد هرچند به ظاهر شر مکن است خیری نهفته باشد. و اتفاقهایی که فکر میکنی بدترین اتفاقات زندگیت است ممکن است بهترینش باشد. هیچ وقت زود قضاوت نکن

بی نوشت ۱۰:ای مدعیان و ای دروغگویان و ای خالی بندان و ای مال مردم خواران و ای کلاه برداران و ای با احساسات دیگران بازی کنان و ای درس نخوانان و ای بیعار ها........سعی کنید سال جدید کمتر اینگونه باشید.باشد که رستگار شوید

بی نوشت ۱۱:جاتان خالی چه چهارشنبه سوری داشتم. بهترین چهارشنبه سوی عمرم بود.چقدر شیطونی کردم. چقدر رقصیدم. چقدر هی رفتم میان زوجهایی که میزقصیدند. چقدر این ور و اون ور بریدم. چقدر از رو اتیش بریدم. خاصه جاتان خالی

بی نوشت ۱۲ :امیدوارم برای مهتاب(که همیشه کنارمه).تامیلا(که مدتهاست ناراحته).فرانک(که مدتهاست ندیدمش و دلم براش تنگ شده).علیرضا.(که با اینکه خیلی شوخی میکنه ادم بامرمیه) محمدعلی.مسعود(مطمینا نقاش خوبی خواهد شد) ارزو. سولمازندازندی و ارغوان (که از خیلی جهات شبیه خودمه و دختر مهربونیه) وبقیه امسال سال خوبی باشه


   

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 16:32  توسط بت همیشه عاشق  | 

شهرزاد نیوز:چندین سال است که جراحی برای باز کردن واژن و کاهش مشکلات پزشکی در بورکینافاسو به صورت رایگان انجام می شود. اما روش بازسازی جدید، اولین تلاش‌ها برای اعاده واژن زنان به حالت اول و بازیافتن حساسیت جنسی است. سه چهارم زنان در این مستعمره سابق فرانسه مورد ناقص سازی جنسی قرار گرفته‌اند. ناقص‌سازی جنسی، در سطوح مختلف انجام می‌شود، از بریدن سطحی گرفته تا برداشتن کامل بخش بیرونی کلیتوریس و لبه‌های واژن و گاهی دوختن کامل آن با یک منفذ کوچک برای دفع ادرار.

این عمل در شرایط غیر بهداشتی و بدون بیهوشی یا بی‌حسی انجام می‌شود. دختران بسیاری بر اثر عفونت می‌میرند و تعدادی دیگر دچار عواقب طولانی مدت ناشی از آن می‌شوند.

این پدیده در بسیاری از کشورهای آفریقایی به طور غیرقانونی رایج است و 90 درصد دختران و زنان آفریقای شرقی و غربی مورد این عمل واقع شده‌اند.

هزینه جراحی به روش جدید در بیمارستان دولتی، 150 دلار می‌باشد. از آن جایی که بخش زیادی از کلیتوریس زن در داخل بدن است و در حین ناقص سازی جنسی فقط چند سانتی‌متر بیرونی آن بریده می‌شود، می‌توان حساسیت جنسی را تا حدی، و نه به طور کامل، به این زنان بازگرداند. علت آن است که بخش باقی مانده کلیتوریس ضعیف است و دقیقاً همان نقشی را ایفا نمی‌کند که در زنان سالم دارد.

از یک سال پیش تاکنون، در حدود 100 زن برای انجام این عمل مراجعه کرده‌اند و نیز زنان مهاجر بورکینافاسویی که از کانادا برای انجام عمل به کشور بازگشته‌اند. پیر فولدز، جراح فرانسوی که چند سال پیش پیشگام این عمل در فرانسه بود، می‌گوید، اگر این عمل به درستی انجام نشود، می‌تواند موجب بروز مشکلاتی گردد، و جراحان اندکی می‌توانند این عمل را انجام دهند.

و این هم  شعریست توسط دختری افغان که در خانه کودک شوش بوده

ای سرزمينی که به من جا دادی!

سلام، سلامی به گرمی خورشيد

سلام به شهری که مرا در خود جا داد تا از شر توپ و تانک در امان باشم.

نمی دانم بايد از جنگ ممنون باشم يا متنفر؟ از اين که مرا دوباره به ايران فرستاد خوشحال باشم يا غمگين؟

از وقتی که خودم را می شناسم در ايران بودم

من به اينجا عادت کردم و احساس آرامش می کنم

چون که وقتی می خوابم، صدای تانک هائی را که خانه ها را خراب می کنند نمی شنوم و خواب آن ها را نمی بينم.

اما برای هم وطنانم خيلی ناراحتم.

اين نامه ای بود از من برای ايران.

من با خواندن این شعر اشک از چشمانم جاری شد. و هنوز یک سوال هست چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لینک مطلب بالا 

پی نوشت: قول میدهم این اخرین بارم باشد که از خودم مطلب نگذارم.و راحت مطلب دیگران را اینجا کپی کنم و به خیالم وبلاگ نویس باشم

پی نوشت دوم:به لینک هم سر زده و نظرات خود را بگویید(در مورد نظرات دختران در مورد پسران)

پی نوشت سومک از انجا که این مطلب هم به مشکلات زنان پرداخته به ان هم حتما سر بزنید

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:51  توسط بت همیشه عاشق  | 

مهری مهرنیا هم رفت.یادش گرامی

وقتی خبر را خواندم دلم گرفت. دلم گرفت از اینکه او سالهای آخر عمرش را در

سرای سالمندان سر  کرد. دلم گرفت وقتی یادم افتاد اخرین حضور اورا در نمایش"دنیای زنها"

و من که با .........رفته بودم. حالا دلم گرفت و نمیدانم چرا دلم میخواهد همه تیاترها را تنها بروم

خبر غم انگیزیست

اما چه خوب که لااقل نغمه اش را مردم به یاد خواهند سپارد. میسپارند؟ او و خاطره زیبای فیلمهایش را؟

پینوشت: خودم هم نمیدانم چرا دلم میخواهد تیاترها را تنها بروم. لطفا لطف نموده برداشت شخصی نکنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:43  توسط بت همیشه عاشق  | 

این مطلب را در این وبلاگ وبلاگ دکتر شیری  دیدم تقدیم میشود به چند شکارچی که میشناسمش و بقیه گرگها و چند قربانی که میشناسمشان و دوستشان دارم و میدانم اگر بخواهند دیگر قربانی نیستند و بقیه قربانی ها و خودم که یادم باشدو نرود و شما (اگر در این دسته  ها قرار نمیگیرید) برای اینکه بدانید

بعضی ها باهوشند...واقعا باهوشند. در نوشتن نابغه اند در مخ زدن نابغه اند. متاهلند ولی میشینند تو نت و وبلاگها و...مثل یه شکارچی منتظر  ؛تا  دختر شکار کنند منتها چون میدانند که " به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را" نمیان عکس فاشن و مو سیخ سیخی و هیکل کات و فیت بذارن واسه مخ زنی ؛ در عوض کامنت واسه بلاگش میذارن بعد حرفهای فلسفی پیش میکشند و از تهی بودن آرزوهای نسل جدید میبافند .و همه مردها -ما ها- را  تهی از فکر و الکی خوش معرفی میکنند و با این ژست یاس فلسفی می ان و همگام میشن با روحیات لطمه خورده دختر بدبختی که مثلا فلان شعر را تو بلاگش گذاشته و از دوری معشوق ناله ای زده
بعد از هماهنگی هم  نوبت همراهیه دیگه - اگر NLP راست گفته باشه- دختر احساس میکنه یه آدم متفاوت اومده تو زندگیش که حاصل دعا ها و  تحمل دردهاییست که تو رابطه مزخرف قبلیش داشته ، بعد شماره ردوبدل میشه و  تلفن بازی .پسر همچنان ژست " بی اعتنایی" به ظاهر دختر را حفظ کرده تا دختر را impressed کند ؛ تحت تاثیر قرار دهد که من مثل بقیه دنبال بدنت نیستم ولی متاسفانه همه داشته ای این شکارچی چند نانوگرم تستسترونه و ذخیره لغوی خوب واسه مخ جمع کردن
این شکارچی ها گام بعدیشون ژست " مرد تنها" ست ، lonely man و اینطوری دخترهای سیندرلا را به راحتی تو تله می اندازند چون سیندرلا ها دخترهایی هستند که فکر میکنند نقش نجات دهنده را در زندگی باید بازی کنند و آدمهای زخم خورده را نجات دهند و غافلند که ببر خودش را به زخمی بودن زده تا تو بیایی سمتش و شکارت کند. وقتی دختر داره باهاشون حرف میزنه شکارچی آه میکشد و سکوتهای معنا دار میکنه که مثلا عمق نداشته اش را نشون بده به دختر.کلی حرفهای خوب از نیچه و کافکا و پاش بیفته از ائمه معصومین هم ردیف بلدند تا مخ بزنند. خیلی هاشون نیز در یاس فلسفی نمایشی شون ، ژست عجیب ضد دین و مذهب میگیرند تا نشون بدهند ادیان ، بندهایی هستند تا انسان فردیتش را پیدا نکند و گوهر درونش را خرج کشیشها کند !
 
 
حالا دختر میماند و مردی با دردهای عظیم ، لطمه خورده از زنان بد دیگر و اینجاست که پروسه شکار تمام میشود :مرد شروع میکند به بی اعتنایی و دختر هی دنبالش می افتد و هنوز نمیداند که دهها دختر بیچاره دیگه دنبال شکارچی خود دارند میدوند
تو بازی  مرد متاهلهای خائن چیزهای دیگه ای هم هست " زن من بهم بی توجه...زن من سنتیه...به خاطر خانواده ام ازدواج کردم که سنتی و مذهبی اند ، من فهمیده نمیشم تو منو میفهمی...من دنبل یک هم صحبتم و دنبال حیوانیت نیستم...   "
بازی کثیفیست نه؟
 
پی نوشت : نوشته های این دکتر روانشناس بسیار جالبند و مطالب خوب خوب زیاد دارند حتما بخوانید
پی نوشت ۲ :من با اصل مطلب دکتر شیری در مورد شیوه جدید مخزنی(ببخشید اصطلاح بهتری نمیدانم ) موافقم والا این امر میتواند خارج از حوزه وبلاگ و توسط افراد مجرد هم اتفاق بیفتد اما پروسه همان پروسه است حالا که به گذشته بر میگردم خودم هم یک مدت کوتاهی اسیر این پروسه بودم اما به معنای واقعی قربانی نشدم
پی نوشت  ۳ : من و دوستانم به دو  جمله  سخت معتقدیم. مدعی شیطان است و به عمل کار براید به سخن رانی یا دانی نیست .یک نفر هرچه قدر هم از اخلاق بگوید ( و ما هم توی دل خودمان بگوییم وای چه ادم خوبی) فایده ندارد باید دید در عمل چند مرده(برای اجتناب از تبعیض جنسی میشود گفت چند انسانه) حلاج است. والا اگر بگوید و عمل نکند همان مدعی است فکر کنم اگر این جملات یادمان باشد گرفتار این پروسه نمیشویم 
پی نوشت ۴ : به خدا من بی معرفت نیستم ولی این مطلب پسرخاله م  راهمین الان دیدم فکر کردم بد نیست لینکش را بگذارم از نظر من که خیلی زیبا نوشته
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:2  توسط بت همیشه عاشق  | 

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس…
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز…
روز ميلاد…
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي

تولدم مبارک 23 ساله شدم هوراااااااااااااا

 

پی نوشت: متن از خودم نیست

پی نوشت دوم :من شانزدهم به دنیا آمدم ها

پی نوشت سوم : آنقدر خودشیفته هستم که به مامانم روز تولدم اس ام اس زدم امروز سالگرد روزیه که تو واسه اولین بار مادر شدی و دختری چون من نصیبت شد بهت تبریک میگم

پینوشت چهار : یکی از مزایای ماهی که من توش به دنیا امدم اینه که همه گرفتارند و من همه دوستامو روز تولدم نمیبینم و در طول ماه و حتی اسفند هی کادو میگیرم و اگه  ......... باشه ولنتاین خارجی یا ایرانی (چون هردوش تو بهمنه به هر حال ) هم کادو میگیرم و ........... نباید از زیرش در بره که تازه ده روز قبلش کادو تولد گرفتم

پینوشت ششم : چه قدر خوبه که حتی ادمهایی که تو رو فقط از رو این وبلاگ میشناسن بهت تولدتو تبریک بگن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 19:58  توسط بت همیشه عاشق  | 

و به من بگو زیباترین نقطه در جهان کجاست؟

و مردمان کدامین تکه از زمین خوشحالترند؟

و  آسمان کدام نقطه از دنیا خوشرنگ تر است؟

کودکان کدام سرزمین کودک ترند

اما تو در هر حال خوشحال باش

حتی اگر در ناراحت کننده ترین نقطه دنیا باشی

پی نوشت:خوشحالترین نقطه در زمین

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:51  توسط بت همیشه عاشق  | 

 

سرمستانه با غروري درهم شكننده لحظه اي شايد نه چندان دراز نگاهي كردي و سپس بي هيج كلامي زهري آتشي و يا حتي نفرتي دور شدي دور... .دور...

آنقدر دور كه نه لبهايم را توان پرسشي ماند و نه دستانم را توان تمنايي

قلبم شكست.......

 سخت تر از آن چه بيش از آن شكسته بود

سخت تر از روزي كه جرقه هاي سيگارت پوست دستم را خراشيد

توهين بار تر از ان شب كه چشمان دوست داشتني ات در انتهاي همه  لذتها .....همه اوج ها ......سخاوتمندانه دروغ هديه كردند

و شكننده تر از ساعتي كه تمامي اوهام مرا با مهارتي وصف ناپذير در ميان هجاهاي بزدلت ريشخند كردي

نفرين! نفرين!تو به اسفل السافلين سقوط خواهي كرد

نفرين!نفرين! تو به اعماق تمامي عميق ها پرت خواهي شد

هرچه مي خواهي پوزخند بزن از قداست من چيزي بر جاي نيست

جاي ان را حماقتي شيرين فرا گرفته است

تا از ميان هنجره اي وحشي اين حروف نفرت انگيز تا كرانه ابي طنين انداز شود

كسي چه ميداند شايد ابرها هم از خواب بپرند

واي واي نكند از ان بايين هم صدايت به گوشم رسد

و تو اي حیله گر ابدی پوزخند زدي زوزه سگ شنيدن هم عرضه مي خواهد

آخ.....قلبم شکست

پی نوشت: تقدیم به دو نفری که بهشون اعتماد کردم اما لیاقتشو نداشتند

پی نوشت 2 :فک میکنم بهتره جمله یکی مونده به آخر حذف شه  اما فعلا که احساسات منو به خوبی بیان کرده

پی نوشت 3 :این لزوما یک شعر مربوط نیست.بلکه شعریست که چند سال پیش گفته شده (توسط بت همیشه عاشق که بعدش شد دارکوب)

و چون دلم میخواست احساساتم را اینجا بالا آورده باشم اینجا گذاشتم

پی نوشت 4 :اگر آنهایی که شعر بهشان تقدیم شده ناراحت شوند من بسی خوشحال خواهم شد

پی نوشت 5 :ممکنه از شعر خوشتون نیاد منم معتقد نیستم یک اثر ادبیه ولی دوستش دارم پس احترام شعرمو حفظ کنید

پی نوشت 6 :لطفا سوال نفرمایید متشکرم!                                  

                                     

                                                       


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:58  توسط بت همیشه عاشق  | 

از تنهایی به خودم میپیچیدم و هی به همه اس ام اس میدادم تا شاید جوابی بیاید و من کمی آرام شوم

البته تنهایی همه را اینقدر اذیت نمیکند اما نمیدانم مرا چرا اینقدر اذیت کرد

ساعت به ساعت موبایلمو چک میکردم تا شاید اس ام اسی باشد شاید زنگی اما دریغ.......

از اعتراف به اینهمه بیچارگی نمیترسم نه

یادم میآید یک شبی از کلاس زبان بر میگشتم سردم بود و دلم آنقدر گرفته بود که به زحمت جلوی خودم را گرفته بودم تا های های گریه نکنم

نمیدانم چه شد که یاد یک سری خاطره در پس ذهنم افتادم یاد  یک سری آدمهایی که حالا نبودند و من دلم برایشان تنگ بود

با خودم فکر کردم اگر میدانستم فردا میمیرم حتما به خیلی ها میگفتم دوستشان دارم و دلم برایشان تنگ شده

با این وجود نمیخواستم خیلی چیزها و خیلی آدمها برگردند میخواستم مثل یک عکس خوشگل باشند که هر وقت دلت خواست نگاهش کنی و بخندی و شاید کمی گریه کنی و یک احساس هایی بهت دست دهد که هنوز هم از توصیفش عاجزم

به خیلی ها اس ام اس دادم که اگر فردا روز مرگتان بود و شما میدانستید چه میگفتید به دوستانتان و بقیه

جوابها مختلف بود و جواب من همان بود که بود دلم خیلی برایتان تنگ شده است

من دلم یک soulmate  میخواست که همیشه همیشه در کنارم باشد کنار خنده ها و شادی هایم

مهتاب گفت بالاخره پیدا میشود شاید ماه اول نه شاید ماه دوم نه اما ماه سوم بالاخره یکی هست مطمین باش

و من آنقدر دوستش داشتم که میخواشتم بغلش کنم و به خودم نهیب زدم هی دوست به این خوبی داری پش دیگه اینقدر ناله نکن

بعد بارها مثل افراد دیوانه به مرگ افرادی که دوست داشتم فکر کردم و زار زار گریه کردم دیگر به مهتاب نگفتم این را چون میزد توی گوشم که به جای اینکه فکرهای خوب بکنی نشستی مرگ مرا تصور کردی دختره ......؟

آن روزها آنقدر تنهایی رخنه کرده بود که روزی دو ساعت مادری را با او مثل سگ و گربه یا مودبانه ترش کارد و پنیر بودم بغل میکردم و میگفتم نوازشم کند میخندید و میگفت کمبود حس لامسه پیدا کرده ای

راست میگفت مدتهاست دلم میخواهد کسی تمام وجودم را در آغوش بگیرد ببوسد و نوازش کند

هفته قبلش به گودو گفتم خداحافظ.........راستش همانی بود که میخواستم اما تنهاییم را پر نکرد و من رهایش کردم

و خودم مدتها بود انگار در یک خلا غم انگیز سرما و تنهایی رها شده بودم

گله داشتم که چرا کسی حالم را نمیپرسد.گله داشتم که چرا برای کسی مهم نیستم

خب به حق و یا بیشتر نا حق پر گله بودم دیگر........

زنگ میزدم به علیرضا که برویم بیرون شاید وجه اشتراکی نداشتیم اما تنها کسی بود که مرا میخنداند و فکرم را میبرد به سویی دیگر

با بچه های کلاس زبان میرفتم بیرون و ذرت میخوردیم خیلی پول نداشتم اما خب لااقل احساس میکردم 4 تا ادم دور و برم هستند

و بالاخره توی تله تیاتر خرده جنایتهای زناشویی انجایی که فروتن گفت اگه بمیرم هم میخوام به دست تو باشه

زار زار گریستم زیرا که مدتها بود کسی این حرفها را به من نگفته بود

و حالا حتی اگر باز هم کسی باشد که این حرفها را بزند که زنگ بزند و زنگهایش خوشحالم کند یکی از همانهایی که مدتهاست دلم برایش تنگ شده است

من فرار میکند.دلم نمیخواد قاب عکسرا بشکنم نمی خواهم اصلا عکس جدیدی داشته باشم

من معتاد به نوستالزی هستم نه فلسفه بافی نمیکنم اما عین حقیقت است

توی مغزم با سرنگ فرو کرده ام که دیگر هیچ چیز هیچ چیز دوباره آن نخواهد شود که بود. که باید صمیمانه عکسهای قدیمی را دوست داشت که باید باور کرد آنروزها تمام شد...تمام و دیگر هیچ وقت خدا روی کره زمین لااقل به ایجاد نخواهد رسید خیلی چیزها نمیشود مگر معجزه رخ دهد

فروغ راست گفت که آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

و باور کنید یا نه.......نه به پوچی رسیده ام نه افسرده ام..........من فقط دلم میخواهد همان عکسهای قدیمی را داشته باشم و بس

و از من به شما یک توصیه  توصیه ای که یک روز به تامیلا کردم و انگار یکی داشت این حرفها را به خودم میزد تمام آ لحظات آدمها اگر ازارتان دادند رهایشان کنید.....فراموش کنید.بگذرید.......یا لااقل سعی کنید کمتر به آنچه بود و چرا و چراها فکر کنید تقصیر خودشان نیست زخمها و آسیبهایی را که در روحشان مسکن گزیده بود نتوانستند رها کنند و دور بریزند مگر بر روی شما و احساساتتان و اگر اینگونه کردند چون جور دیگری بلد نبودند جور دیگری نمیدانستند یادشان نداده بودند و تو چه دانی که او خود از زخمهای درون روحش چقدر خسته است که اگر خستگی اش را درک کنی خواهی بخشید و او چه داند که چه کرده است با تو و روحت که دست خودش نبود

که اگر میدانست و حس میکرد با تمام وجود    نمیکرد انچه همه آزار بود و آزار

اما یادت هم نرود که آدمهای آسیب دیده خطرناکند

پی نوشت: برای درک بهتر فیلم آسیب یا تخریب(damage) دیده شود. با بازی زولیت بینوش و جرمی آیرون

پی نوشت : خودم هم هنوز یکسی را نتوانستم ببخشم گرچه بیچاره ای بیش نیست. بیماری که به کمک احتیاج دارد و گله از بیمار  را چه سود که سرتاسر حماقت است اما سعی خودم را خواهم کرد و واگذار میکنم به دنیا که بفهماند به او سوزش اینهمه آزار را.........دعا کنید بالاخره بتوانم   

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 23:44  توسط بت همیشه عاشق 

این روزهایی که میگذرد من نصف روز را خوابم و بعدش هم بیحوصله ام......

این روزها من اصلا درس نمیخوانم

این روزها من عاطل و باطل شده ام

نمیدانم چرا؟

کسی میداند؟

از اینهمه بیهودگی خسته ام

اما دلم میخواهم همش بخوابم

انگار که کوه کنده باشم

چرا حال من بد است

چرا درس نمیخوانم

پس فردا جواب بقیه را چی بدهم که هیچی قبول نشدم

اصلا هیچکی منو دوس نداره

روز قبل مرگم هم خواهم گفت میخواهم بخوابم

خوب حالا کسی دلش به حالم بسوزد دیگر............

پی نوشت:یک سری جلسات روانشناسی میرفتم که قرار بود تویش از حسادتهایم بگویم اما حالا میخواهم بدون سانسور بگویم که

حسودیم میشود به شما که همراه همیشگی تان را بالاخره پیدا کردید

حسودیم میشود به شما که یک عالمه دوست دارید و شاد هستید

حسودیم میشود به شما که هر روز که از خواب بلند میشوید غصه تان نمیگیرد که یک روز دیگر شروع شده

حسودیم میشود به عکسهاتان که کنار هم صمیمی شاد و خندانید

حسودیم میشود به تو که همیشه کسانی هسند حالت را بپرسند و حواسشان همیشه بهت هستند و.......

حسودیم میشود به شما که لااقل کسی دوستتان دارد

حسودیم میشود به شما که هر روز برایتان کلی کامنت مو اس ام اس میاید

حسودیم میشود به شما که لااقل کسی گاهی دلش برای شما تنگ میشود

مهتاب.....علیرضا.....تامیلا.......سوگند.........محمد علی عابد........آرزو........سولماز......و همه بچه های دانشگاه که موارد بالا شامل حالتان میشود من حسودیم میشود به شما.................خیلی زیاد



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:22  توسط بت همیشه عاشق  | 

شب یلدای ما هم گذشت

یعنی که طولانی ترین شبها هم پایانی دارند

یعنی که غمهایت هم پایانی  دارند

یعنی طلوعی زیبا همیشه منتظر است جایی

یعنی که شب هم زیباست

فقط کافیست جای دیگری بایستی

با تمام خاطره های این شب

با تمام حرفها و لحظات تلخ و شیرینش

گذشت و زمستان آمد

زمستانی دیگر

لحظات جدید

با آدمهایی نو

با دنیاها و حرفهاشان

 و ای تو که آن بیرون ایستاده ای در میان سرما

با حسی از تنهایی و پیری(1)

مرا حس کن

 و ای تو

که در چشمانت رازی ست

با من بیا

و ای تو

با چهره غمگین از شکست یک عشق (2)

با من بیا

تا انتهای تمام تنهایی و دلتنگی

بیا تمام خاطره را ورق زنیم و بخندیم و گریه کنیم

و بخندیم و گریه کنیم

و گریه کنیم و..........

حالا آرام میشویم و به استقبال زمستان میرویم

خیلی از آنهایی که اهلی کرده بودیم تقلبی بودند

رهایشان میکنیم

با تمام غمها و هر آنچه متعلقاتش هست

و میرویم به سوی برف و سرما و خودمان

و تولدی دیگر



1 :برگرفته از شعری انگلیسی با عنوان hey you

2 : برگرفته از آهنگ گروه زیر زمینی که آهنگ hey you را کاور(cover

کرده  است.


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:7  توسط بت همیشه عاشق  | 

این مطلب را  برای مطلب اخیر وبلاگ سولماز عزیز مینویسم

نه سولماز این درد را طور دیگری بگو

بگو که کودک ترسیده است اما حرف نمیزند

بگو که میترسد از خانه ...از کوچه . حتی از کوچه کنار مدرسه اش

اما حرف نمیزند.. تنها با خودش چیزی که درونش بیتاب است جرو بحث میکند

نه این درد را طور دیگری بگو گل آبی کوچک

بگو که پر از چرا هاست و جوابی ندارد و سرش درد میکند

بگو که دیگر توی کوچه بازی نمیکند

بگو که حمام که میرود بدش میاید از خودش و اما حرف نمیزند

دلش نمیخواهد  پارکینگ یا زیر زمین برود  اما  مجبور است و میترسد و  حرف نمیزند

تنها دلش نمیخواهد به خانه برود اما حرف...............

حالا بزرگ شده است و هنوز حرف نمیزند

میتر سد از دستها و از تن خودش و از خاطرات

حرف نمیزند اما با خودش دعوا میکند

اما نه بیا داستان را طور دیگری پایان بریم

بیا کودک را بغل کنیم نوازش کنیم

بگوییم که حرف بزند

به اندازه تمام سالهایی که قلبش لرزید

از خیلی چیزها ترسید

به خاطر تمام روزهایی که بازی نکرد حوصله اش سر رفت اما حرفی نزد

به خاطر تمام تنهایی اش

اعتماد ترک خورده و چرا های بی پایانش

بیا وادارش کنیم که حرف بزند

از خاطره بگوید که پاک نمیشود

بیا بعد تمام حرفهایش را چال کنیم

تمام خاطره را

بیا بعد به او بگوییم دیگر تمام شد

تمام شد و دیگر شروع نمیشود

نه این درد را طور دیگری بگو سولماز

به یک نفر نه به هزاران نفر

طور دیگری که همه بشنوند

قصه دستها و تنهایی و ترس و انزجار را طور دیگری بگو

بیا با کودک راه برویم تا خانه برویم و بعد

قربانی را آنجا جا بگذاریم و حالا

این کودک است که میخندد

نه سولماز این درد را طور دیگری بگو

قربانی را کنار خانه جا بگذار

و نفرت را پاک کن و جایش همه آنچه که هست را فریاد بزن

به همه حتی اگر که گوشهاشان را بگیرند

ببین که کودک حالا دارد میخندد

ببین که دیگر نترسیده است

دارد بازی میکند . ببین که دیگر قربانی نیست

بیا دستهایش را بگیر

بیا با هم آنقدر بدویم که از نفس بیفتیم

ببین که خانه هتوز هست کودک به خانه رفت دستها محو شدند و او حالا عروسکش را با آرامش در آغوش  گرفته است

نه این درد را طور دیگری بگو سولماز

طور دیگری که قربانی جا مانده باشد

حرف میزند خوشحال است و بی هیچ کینه ای آنقدر  کوبنده میگوید که همه خاطره آب میشود

آنقدر تند و بران که همه دستهایی که نباید تکه تکه شود

طور دیگری که کودک فردا ها دیگر هیچ وقت دیگر هرگز نترسد و تنها نباشد

بی هیچ کینه و دردی بی هیچ خشمی اما آنچنان خروشان که همه آنهایی که باید محو شوند

بی هیچ لرزشی بی هیچ نفرتی... با اعتماد کامل

بگذار توی چشمایت بخواند که قربانی جا مانده است

نه این درد را طور دیگری بگو

قربانی سالها پیش مرده است

آنکه که میگوید زنیست  شاد و استوار اما با کلامی که میکوبد

بگذار که این را توی چشمهایت ببیند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:50  توسط بت همیشه عاشق  |